داستان یک شهر

v برداشت از این داستان کاملا آزاد است ، من اونو یه شب نوشتم که دلم خیلی پر بود .

v قصد فقط مطرح کردن مشکلات معماری ایران به زبان طنز سیاه بود و قصد توهین به هیچ کس وچیز و... را نداشتم ، اگر کسی احساس کرد بهش توهین شد من ازش عذر می خوام ولی فکر می کنم بهتره به جای محکوم کردن من به وجدانش رجوع کنه و خودش رو در اون دادگاه محاکمه کنه ....

v مکانها و شخصیتهای داستان هر کسی و هر جایی می تونه باشه این بسته به برداشت شما داره.

 

هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من

 

داستان یک شهر

دلم خیلی پره ، سرم داره از درد می ترکه ، اعصابم داغونه ، می پرسی چرا ؟ می گم چرا نباشه ، چرا؟؟؟

وقتی یه شهر می تونه اینقدر بی قانون باشه ، وقتی کسی به کسی نیست ، وقتی هر کی فقط وفقط فکر پر کردن اون جیب لامسب خودشه از اون اسکناسای کثیف ، چرا اعصابم خورد نباشه ، وقتی وجدان کاری ، وقتی شرف ، وقتی صداقت و خیلی چیزای خوب دیگه جاشونو می دن به کثیف ترین چیزها مثل دزدی ، پدر سوختگی ، کلاهبردای و هزارتا چیز بد دیگه که آدم شرمش می شه ازشون صحبت کنه ، وقتی دیگه باید برای چیزای خوب گدایی کرد وپیدا نکرد ، وقتی از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست ، وقتی میگن نگرد که نیست ، وقتی ....

تو جای من باشی چی می شی ، من وقتی مصادیق این چیزا رو می بینم ومیشنوم ، وقتی می شنوم با دروغ ودغل و بی شرمی تمام ، پول به جیب می زنن و با افتخار از این کار صحبت می کنن و می گن دیدی چه زرنگی ای کردم ، دلم می خواد اون لحظه با تمام وجودم چنان بزنم تو دهن این آدم که علاوه بر اینکه تمام دندوناش می ریزه دیگه حتی یک کلمه هم نتونه به زبون بیاره .

یه چیزایی می خوام از داستانای این شهر بی قانون براتون بگم که شاید خودتونم شنیده و دیده باشین و بی تفاوت از کنارش رد شده باشین ، ولی می خوام فقط چند دقیقه بهش فکر کنین فقط چند دقیقه شما رو خدا بیاین این جوری نباشیم شما رو به هر چی اعتقاد دارین قسم آدم باشین ، آزاده باشین ، این نیازی به اعتقاد به هیچ چیزی نداره ....

یه روزی یه جایی توی این شهر بی قانون یه ساختمونی فرو می ریزه ، هنوز چند روزی از بتن ریزیش نگذشته بوده ....

یه روزی یه جای دیگه ای از همون شهر بی قانون یه ساختمون می ریزه ولی این یکی از بتن ریزیش خیلی گذشته بود چند تا خونواده هم توش زندگی میکردن ولی یه ساعتی از همون روز خونشون ریخت ، میگی چرا ؟ آخه خونه بغلیشونو یه کسی که اسم مهندس روی خودش گذاشته داشته گود برداری می کرده ولی خودش رفته بوده یه جای دیگه همون شهر بی قانون دنبال یه اسکناس کثیف دیگه .

یه روز دیگه یه جای دیگه همون شهر بی قانون یه ساعتی حدودای عصر یکی میره یه جایی به اسم دفتر مهندسی و از یه کسی به اسم مهندس می خواد که واسش نقشه یه خونه رو بکشه 600000 تا از پول اونجا رو بهش میده و میره که برگرده و وقتی میاد یه چیزی به اسم نقشه میبینه که اونی که هیچی از پلان واینا نمی دونه می تونه ازش کلی ایراد بگیره نقشه رو همون جا میزاره و میره و کلی پول می ره تو جیب اون مثلا مهندسه .

دوباره یه غروب دیگه همون دفتره یکی دیگه که خدا زده پس کلش میاد اونجا و پوستش توسط اون مثلا آدمه کنده میشه .

وبازم یه نفر دیگه ویه روز و یه عصر دیگه همون دفتره همون شهر بی قانون و.......

یه شب خوب مهتابی یه جایی توی همون شهر بی قانون یکی که معماره می شنوه که یکی که اسمش مهندسه برای یه خونه 6 طبقه که مساحت هر طبقه اش حدودای 100 متره یه کمی بیشتر حالا ، یه پی گسترده با شمع کوبی و ... اجرا کرده و وقتی خونه اون یارو به تراز صفر رسیده 120000000 تا از پول رایج اون شهره رو خرج کرده فکر می کنین چرا؟

همون شب مهتابی که حالا دیگه خوب نیست آخه معماره داره دیوونه میشه یکی از کوچه های همون شهره یه چیزی که اسمش نمای ساختمونه!!! واقعا اینکه یک تیوپ گنده به ارتفاع حدودا 9 متر رو بذاری روی نما که عابر بدبخت فکر کنه هر لحظه این داره می افته رو سرش یعنی چی ؟؟؟ خلاقیت ، معماری یا .....

یه روز خوب تابستونی یکی که مثلا معماره توی یه خونه از همون شهره از بیکاری داره خل می شه میگه چیکار کنم که پول در بیارم ؟؟ بعد یه چیزی مثل جرقه تو کله اش صدا می ده و یاد مثلا دانشگاه اون شهر بی قانون می افته چه جایی بهتر از اونجا واسه این مثلا مهندسی که کار نداره که پول در بیاره ، میره و از شانسش اونا به دلیل کمبود یه چیزی به اسم مثلا استاد ازش می خوان که مثلا استاد اونجا بشه .

یه روز خیلی خیلی خوب یه دکه مجله فروشی کنار یکی از خیابونای اون شهره یه معمار مجله زینت شهر بی قانون رو می خره که اولین مجله دکوراسیون تو اون شهره اس بازش می کنه که کلی مطلب علمی بخونه می بینه توش راجع به چگونه سالاد درس کنیم نوشته و....

یه روز گرم اما زمستونی توی همون شهر بی قانون باجه پست توی کوچه پشتی یکی از میدونا معماره یه نامه میفرسته واسه همون مجله که پس کو دکوراسیون و....

چند روز بعد از همون روز گرم یه جایی  «صدا آور همراه» معماره زنگ می خوره و یه خانم عصبانی که ظاهرا سردبیر اون مثلا مجله اس میگه شما آبروی منو بردی ....

همون چند روز بعده یکمی اونورتر از اونجا معماره می فهمه که خانمه داره پول در میاره نباید نونشو آجر کرد آخه کار خوبی نیس ، مگه چی میشه به جای مطلب علمی سالاد یاد مردم بدیم این که بهتره غذاهای جدید می خورن تا یه جور دیگه سیر شن، عکس بذاریم و کنارشو با قصه پر کنیم و بعد بگیم این روش آموزشی جدیده ، یکی نیس به اون خانمه بگه آخه توی داستان تو چی هس که می خوای یاد مردم بدی ؟؟؟ آخه معماره روش نشد بگه و خانمه به راه خودش ادامه داد....

یه جایی توی یه ماشین کنار پایانه همون شهر بی قانون یه دوستی که مثلا معماره رفته بالای منبر که معماری ما دچار مشکل شده و ساعتها صحبت میکنه که مشکله رو ریشه یابی کنه و راه حل براش ارائه بده ولی معماره که کارای اون دوسته رو دیده میدونه یکی از ریشه های اون مشکله خود دوستشه که فک می کنه معماره ولی نمی دونه که مثلا معماره ......

یه شب شبکه چند برنامه خیلی مونده تا کی یه جایی روی یه مبلی یه مثلا کارشناسی میگه من نمیدونم واسه چی معماری ما داره اینجوری میره به ناکجا آباد؟؟؟

معماره که روی یه مبل لم داده و داره این برنامه رو می بینه میگه من می دونم واسه تمام داستانایی که داره تو شهر بی قانون اتفاق می افته ریشه این مشکل خود تویی حلش رو از خودت شروع کن ....

« روز حافظ »


داشتم در باب مطلب معماری مسکونی سرچ می کردم و اطلات به نسبت کمی یافتم در حالی که اینموضوع شاید مهمترین موضوع معماری باشه هر چند ساده به نظر برسه تصمیم گرفتم به زودی مطلبی در این باب بنویسم ....

حتما این کارو می کنم چون موضوع پایان نام خودم هم در این باره هست می تونم حاصل جستجوها و پژوهش خود را در اینجا قرار دهم.

موضوع پایان نامه ام : مجتمع مسکونی سبز

روز جهانی کودک مبارک
همیشه دوس دارم حس و حال کودکیم دوباره بهم برگرده آخه خیلی خالص و بی شیله پیله و صاف و ساده اس.
نهایت احساس و لطافت رو توی اونها می شه حس کرد ، گاهی تاسف می خورم از اینکه این کودکی به این زیبایی و لطافت فردا دیگه نیست آخه آدما عادت دارن هر چی بزرگتر می شن گرگتر بشن و دیگه اون بره ملوس دوس داشتنی نیستن چون اگه باشن به ضرر خودشون تمام میشه و گرگهای دور و برشون پاره پاره شون می کنن کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و نمی فهمیدیم چون همین فهمیدن باعث می شه از خیلی چیزا دیگه لذت نبریم........
کاش کودک می موندیم................
همیشه کودک باشین ، نذارین کودک درونتون بمیره و بهش فرصت زندگی بدین ..........................

سینما و تلویزیون ما

من واقعا حرفی برای گفتن ندارم با این سینما و تلویزیون که هیچ حرفی برای گفتن ندارن با این فیلمها و سریالهای ضعیف و بی سر وته و شبه هندی البته بهتر بگم فیلم فارسی ........

عششقهای بی سر و ته ، داستانهای بی محتوا ، خواستگاری یه دختر از یه عالمه پسر ، دیالوگهای پوچ ، جوکها و پیامک هایی که فیلم میشن ، فیلم هایی که به خاطر حضور یه نا بازیگر خوشگل و خوش تیپ کلی می فروشن و هزاران هزار فیلم بی مفهوم دیگه که فقط فکرشون پر کردن جیب تهیه کننده و سینما دار و باقیه است این مشکل رو توی یه پست دیگه هم بهش بر خورده بودیم ، به فکر خود بودن و پر کردن جیب خود بی توجهی به پیشرفت جامعه و اهداف معنوی.........

اونوقت می گن چرا اینقدر مردم کم میرن سینما؟؟؟متاسفانه ما تماشاگران فهیم هم که فیلم پر محتوا بخواهند کم داریم شاید اگه داشتیم و اگه می خواستن و اگه می رفتن سینما برای فیلم های پر محتوا،معنا گرا و... شاید ، بازم تاکید می کنم شاید ، وضع سینمای ما این نبود که الان هست.

به قول یه دوستی که : « مردم ما دیگه زحمت فکر کردن به خودشون نمی دن که یه فیلم معنا گرا ببینن ، ترجیح میدن همین مثلا فیلم ها رو ببینن ، همین هایی که آبروی سینمای ایران رو می برن...»

ما فیلم ساز خوب کم نداریم ، فیلم های خوبم کم نمی سازن ، ولی چرا مردم ما از دیدن بسیاری از این فیلم ها محرومن ، بعضی دیگه رو هم سینما های کمی اکران می کنن ، بعضی رو هم مردم کم ازشون استقبال می کنن ، منم اگه کارگردان بودم یا میرفتم یه جایی که واسه کارم بیشتر ارزش قائل بشن یا تن به خفت می دادم و مزخرف می ساختم.......

ما عباس کیا رستمی رو داریم که فیلمی می سازه که می گه 30 سال بعد می فهمین فیلم من چیه ، ما محسن مخلباف،مجید مجیدی،بهرام بیضایی،بهمن فرمان آرا،جعفر پناهی وخیلی های دیگه رو داریم که الان یا خاطرم نیست یا می ترسم اسمشون رو اشتباه بگم و شرمنده بشم ما خیلی چیزا داریم وانگار که نداریم ..........

دلم برای پری و هامون و بوی کافور، آره دلم تنگ شده واسه فیلم هایی که دیدم ، واسه فیلمهایی که حسرت دیدنشون رو کشیدم چون مجوز اکران تو ایران رو نگرفتم ، واسه فیلم هایی که جوایز جشنواره های معتبر رو درو می کردن ، دلم تنگ شده دلم تنگ شده واسه سینمای ایران ، دلم تنگ شده واسه پری واسه هر فیلم دیگه ای که بارها دیدم و بازم می خوام که ببینمشون و ازشون سیر نشدم ، دلم تنگ شده واسه اینکه بعد از دیدن یه فیلم احساس رضایت کامل داشته باشم ، دلم تنگ شده واسه اینکه به سینما و تلویزیون کشورم افتخار کنم ، دلم تنگ شده..................  

تبریک برای یک شروع

اینم وبلاگ یکی از دوستان خوب و پر تلاشم که امیدوارم موفق و پیروز باشه تازه وارد دنیای مجازی شده ولی با شناختی که ازش دارم مطمئنم موفق میشه
http://moshtaghy.blogfa.com

ارزش قائل بودن برای علم و عالم ، هنر و هنر مند و معلم و مدرس و.... در دگر جای به قدری زیاد است که این اقشار بالاتر و برتر از هر قشر دیگری است و انها نیز این ارج خود را می دانند ولی خود را گم نمی کنند در جامعه ما که فقط در گیر القابیم اما گونه ای دیگر است ما منتظریم مدرکی بگریم یا سفری برویم تا دیگران ما را مهندس و دکتر و حاجی و ... صدا کنند و افتخار می کنیم به این و دیگران را از خود پائین تر و کمتر می بینیم و انتظار داریم به ما احترام بگذارند و بنده ما باشند در غیر این صورت مغضوب درگاهمان می شوند ، انتظار داریم تمام درها به روی ما باز باشد و....
ما فقط در جلوی هم به هم احترام می گذاریم و در خفا به هم توهین می کنیم و ناسزا می گوییم...
دکتر ما دیگر از نوک بینی محترمش جلوتر را نمی بیند و دچار خود گم کردگی است....
ما مدرک گرا شده ایم ....
وای بر ما که علم مان هم بوی تعفن دارد به خود می گیرد....

داستانی در ادامه مطلب گذاشته ام در مورد پرفسور حسابی و درسی که از انیشتین گرفت ، مطلب مهم دیگری که در این داستان می بینید اهمیت قائل شدن برای تحقیق و پژوهش است اینکه دسته چکی سفید و امضا شده در اختیار پرفسور حسابی قرار می گیرد که نیاز های مالی تحقیقش را بدون نیاز به درگیری با سیستم اداری برطرف کند بخوانید جالب است....
ادامه نوشته

گردشگری

مدتی بود می خواستم این مطلب رو بنویسم و به صدا در آمدن زنگ گردشگری در مدارس کشور(6/7/87) بهانه خوبی شد برای نگارش این مطلب.

چندی پیش یکی از دوستان از سفر تفریحی یا به اصطلاح تور گردشگری تایلند بازگشت و از رهآورد این سفر آنچه برایم بازگو کرد برای آنها جای تحسین و برای ما جای تاسف و اندوه فراوان داشت البته کیست که ککش هم از این ننگ های بیشمار بگزد؟؟

چیزهای جالبی بود که برایتان بازگو می کنم :

مهمترین آنها لبخند زدن مردمش به توریست ها بود با روی گشاده از میهمانان کشورشان پذیرایی می کردند در حالی که مردم ما به یکدیگر هم لبخند نمی زنند!!

فکر می کنید جاذبه های گردشگری آنها چیست که سالانه این همه توریست را به خود فرا می خواند و صنعت توریستشان روز به روز در حال پیشرفت است؟؟

شهرکی پر از ماکت بناهای مشهور سراسر دنیا مثل همین تخت جمشید خودمان و....

شهر بازی و باغ وحش و آکواریوم و تعدادی معبد مشابه هم و کاخ سلطنتی که اکنون خانواده سلطانشان در آن زندگی می کنند ولی مردم از آن بازدید می کنند و عکس می گیرند در حالی که در کشور ما عکس برداری از موزه ها که اصلا برای همین کار هستند ممنوع است (یه مطلبی هم در ذهن دارم در باب موزه ها که به زودی می نویسم)

استفاده از هنر نه از نوع متعالی اش برای جذب توریست کار جالب دیگری است که آنها انجام می دهند. برگزاری نمایشها و شوهای موزیکال لحظات مفرحی را برای توریستها فراهم می کند، نقاشهای خیابانی که از شما و یا برای شما روی کاغذ و بلوز و... نقاشی می کنند و عکاسانی که به محض ورودتان به هر مکانی از شما عکس می گیرند و هنگام خروجتان به شما می فروشند و صنایع دستی که هرگز به پای زیبایی مال ما نمی رسد و ......

جزیره مرجانی و شهری شبیه ونیز ولی نه به آن زیبایی و با معماری بومی همان جا و...

و از همه خجالت آورتر البته برای ما (با این همه داشته و پتانسیل با لقوه برای توریسم) اینکه آنها از فاحشه ها و کاباره ها هم برای جذب توریست استفاده می کنند اصلا منظورم این نیست که ما هم چنین کنیم نه آنها چون چیزی ندارن از این ترفند ها استفاده می کنند ولی ما که داریم!!!

اینها هستند چیزهایی که این همه توریست را به خود می خواند در حالی که بسیاری از ما این کشور را شاید قبول نداشته باشیم ولی آنها در توریسم با هیچ دارند به همه چیز می رسند این جای تحسین دارد.

ما با این همه فرصتهای گردشگری و امکانات متنوع هنوز در ضعف به سر می بریم و فقط حرف می زنیم و طرح وبرنامه و بودجه ها هستند که بیهوده به هدر می روند.

ما آثار باستانی بسیار و متنوعی از قبل از تاریخ تا دوره اسلامی و بعد از آن داریم ، ما توانایی داشتن معماری روز وجدید که جلب توریست می کند را داریم (نکته جالب اینست که بدانید کیش خیلی قبل تر از دبی قرار بود از دبی امروز بهتر باشد ولی...

امروز دبی با گذشت حدود 20 سال از تصمیم برای آبادانی اش مدرنتر و پر طرفدارترو جذاب تر و توریست پذیر تر  از تهران 200 ساله و کیش ماست . آنها بهترین معماران جهان را برای ساخت بناهای جدید در شهری که 20 سال پیش بیابان بود دعوت کردند و از نام وتوان آنها بهترین بهره را بردند و با برنامه ریزی دقیق و اجرای آن به هدفشان رسیدند میدانید چرا؟ چون آنها فقط به فکر مصالح خودشان و پر شدن جیب خودشان نیستند آنها به هموطن و کشور خود هم می اندیشند ولی ما از معماران مطرح خودمان هم به زور استفاده می کنیم و شاید حتی به بهانه های واهی از کشور می رانیمشان و طرحشان را رد می کنیم و فقط به فکر خودمان و جیب مبارک هستیم و همین است که در این شاخه از صنعت پول ساز توریسم به جایی نمی رسیم،تازه در چیزهایی هم که داریم به جایی نخواهیم رسید وای به حال آنچه که نداریم...) ، ما اکوسیستم هایی داریم که می توانند به راحتی جذب توریست کنند جنگل(قدیمی ترین جنگلهای جهان،جنگلهای هیرکانی مثل جنگلهای شمال وجنگل ابر شاهرود،جنگلهای حرا و ...) ، دریا ،دریاچه ، تالاب (مثل انزلی واستیل و...) ، کوه (مثل دماوند ودنا و...) ، کویر (مثلا استفاده ای که از کویر در دبی می کنند؛ تورهای کویر نوردی) ، ما روستا هایی داریم که می توانند برای هر توریستی جالب باشد که شبی در آنجا اقامت کنند (نمونه های خیلی مشهورش ؛ابیانه ، ماسوله ، کندوان ، میمند و آنها که نا آشنا تر هستند ؛ مجن (ماسوله کویر) ، طرود ، ملخونیک و....)

ما شهر هایی داریم که از هر حیث برای توریستها جذاب ودیدنی هستن (اصفهان،یزد و....) و شهرها و بناها و زیارتگاههای مذهبی(مشهد وقم و قره کلیسا و زیارتگاه چک چک و....) که برای جذب توریست مذهبی کمک می کند و بسیاری جنبه ها وداشته های دیگر و چیزهایی که به آسانی می توانیم داشته باشیم ولی نداریم و داشته هامان را هم داریم نابود می کنیم چه از اکوسیستمهایی که هر روز خبر ساخت جاده وریل و پالایشگاه و فضلاب صنعتی و... در کنارشان تنمان را می لرزاند چه آثار باستانی و شهرهای خوبمان که چوب نوسازی و توسعه و پیشرفت تنشان را سیاه و کبود کرده و جان و رمقی برایشان نمانده و چه روستاهایی که برای پیشرفت شهرشان می کنیم و ...

ما فقط به گذشته ای افتخار می کنیم که داریم نا بودش می کنیم و اگر به خودمان نیاییم دیگر همین 2-3 توریستی که هر ساله به خاطر آنچه ازگذشته مان شنیده اند( چون ما که نه اطلاع رسانی درستی می کنیم و نه در اینترنت و رسانه و نشریات آن طرف آبی سعی در جذب توریست. فقط انتظار داریم خودشان بو بکشند و بیایند و پول خرج کنند و ما صنعت توریسم دار بشویم!!) هم دیگر به ایران ما نمی آیند.فکر می کنم تمام دنیا ایران را فقط و فقط با اصفهان ونهایتا یزد میشناسند البته شاید جز اینها تک آثاری مثل تخت جمشید و... را هم بشناسند البته اگر اهل تاریخ باشند.

ما برای داشتن یک صنعت توریسم موفق بایستی اول از خودمان شروع کنیم لبخند زدن کار خیلی سختی نیست یک توریست هم مثل ما آدمی است از کشوری دیگر اینقدر مثل آدمهای فضایی انگشت به دهان نگاهشان نکنیم که فکر کنند بی فرهنگیم!! اخلاق خوب مردم ما باعث جذب توریست بیشتر میشود ، فکر نکنیم حالا که این توریست آمده باید سر کیسه اش کنیم چون دیگر نمی آید نه خیر اگر کمی منصف باشیم او مطمئنا کسان دیگر را به آمدن به اینجا ترغیب می کند اگر نه.....

ما خودمان باید اول یاد بگیریم که سفر فقط خوردن و خوابیدن و خوشگذرانی و عکس گرفتن با چیزهایی که نمیدانیم چیست نیست بلکه به قول مولانا « بسیار سفر باید تا پخته شود خامی » سفر برای شناخت گذشته ، تاریخ ،بزرگان،مکانی جدید و... است که در نهایت منجر به شناخت خودمان می شود تا قدری پخته تر از روزهای قبل از سفرمان شویم.

ما باید یاد بگیریم که همه جاهایی که به عنوان مقصد یا بخشی از سفر ماست مال ما ، دیگران و آیندگان ماست پس به بهترین نحو از آن مراقبت کنیم تا خدشه ای به آن وارد نشود ؛ بفهمیم که دیوار تخت جمشید برای نوشتن یادگاری نیست و درک کنیم اگر مثلا یک کوزه را در موزه لمس کنیم هیچ چیزی به داشته هامان اضافه نمی شود و بدانیم که اگر زباله را در جنگل و کوه ودر ودشت رها کنیم باعث نابودی آنجا میشود و دیگر خودمان هم نمی توانیم از آن بهرمند شویم و ...

بعد از آنکه مردم خودمان را با فرهنگ سازی (که این روزها مثل شعار دادن شده ولی واقعا به آن نیاز داریم) درست کردیم در گام بعدی باید زیر ساختها وبستر های مناسب رافراهم کنیم امنیت ، آرامش ، رفاه و... لازمه جذب توریست است در قدم دیگر  به اطلاع رسانی و دعوت از دیگران  اقدام کنیم و بخواهیم که به کشورمان بیایند(خود شما اگر کسی از شما دعوت نکند به خانهاش بروید واگر ندانید به کجا می روید گام در آن خانه می گذارید؟؟ فکر نمی کنم)

بعد از این کارها با آمدن توریستها به کشورمان زمان عمل است ....

به امید روزی که ما هم صنعت توریسم قوی و موفقی از هر نظر داشته باشیم.

هنرمند-1

کشیدن و کشیدن و کشیدن.هر دفعه دنبال بهتر کشیدن و خلق یه چیزی که از اون یکی  بهتره بود.کاغذ ها پشت همدیگه سیاه میشد و کادر ها یکی پس از دیگری پر میشد و قلم...این قلم چندین هزار ساله میکشید و باز میکشید و باز میکشید...و نهایتن باز همون خستگی که بیشتر هم شده بود و همون یاس و درموندگی که هرگز از میون نرفته بود و شاید گاه گاهی فراموش شده بود.چند هزار کیلومتر خط کشیده بود اگر حساب میکردی و چند هکتار رنگ مالیده بود اگر روی زمین میریختی؟آخرش به کجا میرسید این همه مستی و عاشقی؟کسی که قلم به دست میگرفت و مست میشد و گم میکرد تموم اونچه رو که در دل سنگین و خسته اش داشت...به چی میخواست برسه؟.................................

قسمتی از وبلاگ بزرگمهر حسین پور در سایت شخصی اش حتما یه سری به سایتش بزنین قول می دم پشیمون نشین..........
http://www.bozicartoon.com