داستان یک شهر
v برداشت از این داستان
کاملا آزاد است ، من اونو یه شب نوشتم که دلم خیلی پر بود .
v قصد فقط مطرح کردن
مشکلات معماری ایران به زبان طنز سیاه بود و قصد توهین به هیچ کس وچیز و... را
نداشتم ، اگر کسی احساس کرد بهش توهین شد من ازش عذر می خوام ولی فکر می کنم بهتره
به جای محکوم کردن من به وجدانش رجوع کنه و خودش رو در اون دادگاه محاکمه کنه ....
v مکانها و شخصیتهای
داستان هر کسی و هر جایی می تونه باشه این بسته به برداشت شما داره.
هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
داستان یک شهر
دلم خیلی پره ، سرم
داره از درد می ترکه ، اعصابم داغونه ، می پرسی چرا ؟ می گم چرا نباشه ، چرا؟؟؟
وقتی یه شهر می تونه
اینقدر بی قانون باشه ، وقتی کسی به کسی نیست ، وقتی هر کی فقط وفقط فکر پر کردن
اون جیب لامسب خودشه از اون اسکناسای کثیف ، چرا اعصابم خورد نباشه ، وقتی وجدان
کاری ، وقتی شرف ، وقتی صداقت و خیلی چیزای خوب دیگه جاشونو می دن به کثیف ترین
چیزها مثل دزدی ، پدر سوختگی ، کلاهبردای و هزارتا چیز بد دیگه که آدم شرمش می شه
ازشون صحبت کنه ، وقتی دیگه باید برای چیزای خوب گدایی کرد وپیدا نکرد ، وقتی از
دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست ، وقتی میگن نگرد که نیست ، وقتی ....
تو جای من باشی چی می
شی ، من وقتی مصادیق این چیزا رو می بینم ومیشنوم ، وقتی می شنوم با دروغ ودغل و
بی شرمی تمام ، پول به جیب می زنن و با افتخار از این کار صحبت می کنن و می گن
دیدی چه زرنگی ای کردم ، دلم می خواد اون لحظه با تمام وجودم چنان بزنم تو دهن این
آدم که علاوه بر اینکه تمام دندوناش می ریزه دیگه حتی یک کلمه هم نتونه به زبون
بیاره .
یه چیزایی می خوام از
داستانای این شهر بی قانون براتون بگم که شاید خودتونم شنیده و دیده باشین و بی
تفاوت از کنارش رد شده باشین ، ولی می خوام فقط چند دقیقه بهش فکر کنین فقط چند
دقیقه شما رو خدا بیاین این جوری نباشیم شما رو به هر چی اعتقاد دارین قسم آدم
باشین ، آزاده باشین ، این نیازی به اعتقاد به هیچ چیزی نداره ....
یه روزی یه جایی توی
این شهر بی قانون یه ساختمونی فرو می ریزه ، هنوز چند روزی از بتن ریزیش نگذشته
بوده ....
یه روزی یه جای دیگه
ای از همون شهر بی قانون یه ساختمون می ریزه ولی این یکی از بتن ریزیش خیلی گذشته
بود چند تا خونواده هم توش زندگی میکردن ولی یه ساعتی از همون روز خونشون ریخت ،
میگی چرا ؟ آخه خونه بغلیشونو یه کسی که اسم مهندس روی خودش گذاشته داشته گود
برداری می کرده ولی خودش رفته بوده یه جای دیگه همون شهر بی قانون دنبال یه اسکناس
کثیف دیگه .
یه روز دیگه یه جای
دیگه همون شهر بی قانون یه ساعتی حدودای عصر یکی میره یه جایی به اسم دفتر مهندسی
و از یه کسی به اسم مهندس می خواد که واسش نقشه یه خونه رو بکشه 600000 تا از پول
اونجا رو بهش میده و میره که برگرده و وقتی میاد یه چیزی به اسم نقشه میبینه که
اونی که هیچی از پلان واینا نمی دونه می تونه ازش کلی ایراد بگیره نقشه رو همون جا
میزاره و میره و کلی پول می ره تو جیب اون مثلا مهندسه .
دوباره یه غروب دیگه
همون دفتره یکی دیگه که خدا زده پس کلش میاد اونجا و پوستش توسط اون مثلا آدمه
کنده میشه .
وبازم یه نفر دیگه
ویه روز و یه عصر دیگه همون دفتره همون شهر بی قانون و.......
یه شب خوب مهتابی یه
جایی توی همون شهر بی قانون یکی که معماره می شنوه که یکی که اسمش مهندسه برای یه
خونه 6 طبقه که مساحت هر طبقه اش حدودای 100 متره یه کمی بیشتر حالا ، یه پی
گسترده با شمع کوبی و ... اجرا کرده و وقتی خونه اون یارو به تراز صفر رسیده
120000000 تا از پول رایج اون شهره رو خرج کرده فکر می کنین چرا؟
همون شب مهتابی که
حالا دیگه خوب نیست آخه معماره داره دیوونه میشه یکی از کوچه های همون شهره یه
چیزی که اسمش نمای ساختمونه!!! واقعا اینکه یک تیوپ گنده به ارتفاع حدودا 9 متر رو
بذاری روی نما که عابر بدبخت فکر کنه هر لحظه این داره می افته رو سرش یعنی چی ؟؟؟
خلاقیت ، معماری یا .....
یه روز خوب تابستونی
یکی که مثلا معماره توی یه خونه از همون شهره از بیکاری داره خل می شه میگه چیکار
کنم که پول در بیارم ؟؟ بعد یه چیزی مثل جرقه تو کله اش صدا می ده و یاد مثلا
دانشگاه اون شهر بی قانون می افته چه جایی بهتر از اونجا واسه این مثلا مهندسی که کار
نداره که پول در بیاره ، میره و از شانسش اونا به دلیل کمبود یه چیزی به اسم مثلا
استاد ازش می خوان که مثلا استاد اونجا بشه .
یه روز خیلی خیلی خوب
یه دکه مجله فروشی کنار یکی از خیابونای اون شهره یه معمار مجله زینت شهر بی قانون
رو می خره که اولین مجله دکوراسیون تو اون شهره اس بازش می کنه که کلی مطلب علمی
بخونه می بینه توش راجع به چگونه سالاد درس کنیم نوشته و....
یه روز گرم اما زمستونی
توی همون شهر بی قانون باجه پست توی کوچه پشتی یکی از میدونا معماره یه نامه
میفرسته واسه همون مجله که پس کو دکوراسیون و....
چند روز بعد از همون
روز گرم یه جایی «صدا آور همراه» معماره
زنگ می خوره و یه خانم عصبانی که ظاهرا سردبیر اون مثلا مجله اس میگه شما آبروی
منو بردی ....
همون چند روز بعده
یکمی اونورتر از اونجا معماره می فهمه که خانمه داره پول در میاره نباید نونشو آجر
کرد آخه کار خوبی نیس ، مگه چی میشه به جای مطلب علمی سالاد یاد مردم بدیم این که
بهتره غذاهای جدید می خورن تا یه جور دیگه سیر شن، عکس بذاریم و کنارشو با قصه پر کنیم
و بعد بگیم این روش آموزشی جدیده ، یکی نیس به اون خانمه بگه آخه توی داستان تو چی
هس که می خوای یاد مردم بدی ؟؟؟ آخه معماره روش نشد بگه و خانمه به راه خودش ادامه
داد....
یه جایی توی یه ماشین
کنار پایانه همون شهر بی قانون یه دوستی که مثلا معماره رفته بالای منبر که معماری
ما دچار مشکل شده و ساعتها صحبت میکنه که مشکله رو ریشه یابی کنه و راه حل براش
ارائه بده ولی معماره که کارای اون دوسته رو دیده میدونه یکی از ریشه های اون
مشکله خود دوستشه که فک می کنه معماره ولی نمی دونه که مثلا معماره ......
یه شب شبکه چند
برنامه خیلی مونده تا کی یه جایی روی یه مبلی یه مثلا کارشناسی میگه من نمیدونم
واسه چی معماری ما داره اینجوری میره به ناکجا آباد؟؟؟
معماره که روی یه مبل
لم داده و داره این برنامه رو می بینه میگه من می دونم واسه تمام داستانایی که
داره تو شهر بی قانون اتفاق می افته ریشه این مشکل خود تویی حلش رو از خودت شروع
کن ....


این وبلاگ متعلق به پرهام شکوهی و مائده ضیاپور است.