سفرنامه شیراز
سفر مرا به در باغ کودکیم برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم .... (1)
سفری را آغاز کردم در آغاز سالی که آغازش با شکوفایی همراه شد قدم در شهر عشق و ادب و هنر نهادم، سرزمینی که پایتخت فرهنگی فرهنگ و تمدنی سربلند و پر غرور است .کنار مقبره بزرگ مردی ایستاده ام که عشق را به نظم کشیده است ، حافظ لقب کسی بود که کلامش حق است،که خالق عشق است،در کنار هیاهوی این مردم سردرگم مدعی روحم با روحش پیوندی عمیق برقرار کرد،به کلامی از جنس عشق نیت دلمان را با خلوص با او به اشتراک نهادیم و خط عشقمان را به غزلی از کلمات نور بر صفحه ای از صداقت برایمان نوشت و نوید سالی سرشار از سرمستی را داد.
باغ ایرانی را در گامهایی که در فضای دل انگیز باغهای شیراز بر می داشتم تجربه کردم ، عمارتی از دوران قاجار در میانه باغ پراز غرور و تکبر قاجاریه ایستاده بود از پس سالیان دراز و آدمهایی را نظاره می کرد که نمی دانستند باغ ایرانی چیست؟!آنها که روح طراوت را که در کالبد بیجان آجر وسنگ و کاشی دمیده شده بود نمی بینند و صدای موسیقی آب را که در فضای میان درختان سر به فلک کشیده و آزاده سرو می پیچد و با آواز خوش بلبلان سمفونی طبیعت را در دل شهر آجر و سیمان به اجرا می گذارد را نمی شنوند و گمان می کنند باغ ایرانی چیزی نیست جز یک مشت دار و درخت!!!
راز آلودگی و رمزگونه هایی که در فضای دل انگیز باغ پراکنده است و انسان خسته از روزمرگی دنیای صنعت زده را به خود می خواند و آسودگی و دل آرامی را به او هدیه می دهد تا دمی دور از هیاهو و آشفتگی در اقلیم کوچک (خرد اقلیم ) باغ در پناه سایه سار درختان سرو،نخل و نارنج و در کنار جریان دل نواز آب در جویباران جاری در میان خیابانهای که به کوشک میانی باغ منتهی می شوند و طرحی از یک چهار باغ ایرانی را شکل می دهند،بیاساید و طعم بهشت را در کویر خشک بچشد. اندیشه معمار ایرانی واجد تقدیر است.
تخت جمشید هنوز،
نفس خاطره هایش گرم است
و ستونهای بلند
دستشان سوی خداست.(2)
ساعتی در راه بودم تا بر سر آرامگاه بزرگ مرد تاریخ ایران ، کوروش کبیر دمی را به تفکر در عظمت ایران آن روز بپردازم . قدم زدن در فضایی که روزی بزرگانی چون او گام می زدند آرامش بخش است . عظمت پاسارگاد ، پرسپولیس و نقش رستم با ستونهای سر به فلک کشیده ، با نقش برجسته هایی با ظرافت نقوش جواهرات و انسانهایی حک شده بر سطح سنگ که روایتگر حوادث هستند با صدایی مرا به خود خواند و مرا با خود به اعماق تاریخ برد . نشستم با او در اولین پارلمان جهان ، اولین مجمع حقوق بشر آنجا که کوروش با صدایی رسا به فرماندهان سپاهش می گفت ؛ مبادا در جایی که قدم می گذارند ترساننده باشند . قبطه خوردم به داشتن بزرگ مردی که نخستین بار برای حقوق زن و مرد تساوی قائل شد و برده داری را در سرزمین های تحت حکمرانی -اش ممنوع کرد.
کوروش واقعا که بود؟ پیامبر ، دانشمند ، فرزانه ، عالم یا ... برای من به شخصه مهم نیست که مقام او چه بوده ، برایم مهم اینست که تاریخ ما بزرگ مردی چون او داشت ، مردی که شاید حتی از زمان من و تو هم فراتر است ، مردی که به گمان من تاریخ فقط گنجایش حضور نامش را دارد ، ایران با نام او عجین است و با حضورش گره خورده است.هر چه می اندیشم عظمت وجودش در کتاب و لغت نمی گنجد و فقط اندیشه های فراخ قادر به درک و فهم اندیشه های او خواهند بود.
حسرت خوردم که مردم سردرگم مدعی ما که چون طبلهای تو خالی اند و فقط صدایشان گوش می خراشد، نمی دانند که کوروش کیست و نمی فهمند برای چه می آیند و از نزدیک ابهت این شهرهای بر آمده از تاریخ را نظاره می کنند ، نمی دانند که معماری قبل از اسلام متفاوت است از آنچه که بعد از ورود اعراب ، که ارمغانشان دین بود و ویرانی و تخریب تمدن و فرهنگ اصیل ایرانی ،ساخته شد و نمی توانند تفاوت ایندو را درک کنند.(3)
در هنگامه رفتن و رخت بر بستن از این سرزمین اهورایی و مقدس دستانی را می بینم که به دروازه ملل چنگ می زنند و عاشقانه کلماتی را از اوستا بر زبان می رانند و چه دل نشین است این احترام و ارزش قائل شدن . دل کندن از خاک اینجا سخت دشوار است ، زمان رفتن فرارسیده است ، می روم اما گویی روحم مانده ....
طلوع خورشید شروع روز دیگری را نوید می دهد روزی را که در محضر سعدی شیراز طلوع را به غروب پیوند دادم چه غروب دل انگیزی است که در محضر استاد سخنور و سخندان و عصاره ادب ایران به شب تبدیل شود.
اما این بار هم حسرتی بر دلم می ماند ، که این مردم چه می کنند؟! سفر می کنند و رنج سفر را به جان می خرند فقط برای تفریح و خوش گذرانی و گاه نوشتن خطی یادگاری بر پیکره بناهایی از دل تاریخ. در کنار این بهبهه سردر گمی مردم ما باز هم گردشگران خارجی هستند که در کنار هر بنایی که بازدید میکنند دمی می آسایند ، خطی می نگارند ، لحظه ای زندگی می کنند و باز هم تاریخ و معماری ما را آنها می نگارندو ما تنها تماشاگران این جریان سیال فرهنگی هستیم که از قلم آنها بر صفحه سفید کاغذ دل پاک مردم فرهنگ مدار !! ما می نشیند و چه دل نشین به به و چه چه می کنیم که چه فرهنگی داریم....
در مدرسه خان حضور ملاصدرا را دمی حس کردم آنگاه که پلک روی پلک نهادم و صدای گامهایی راحس کردم که در مدرس ها ، راهروها و صحن گام بر می داشتند ، آنگاه که صدای زمزمه درسهایی که طلاب زیر لب مرور می کردند را شنیدم و آنگاه که نور ماه در حوض میان حیاط پایان یک روز را فریاد می کرد و سکوت حکمفرمایی خود را در صحن خنک و آرام مدرسه آغاز می کرد و زمان مناسب برای مطالعه دروس از روز مانده برای طالبان علم آغاز می شد ، آنگاه بود که صدای بزرگ مردی از فلسفه ایران را با گوش جان شنیدم ، همانگاه که حکمت اشراقی را به شاگردانش می آموخت. تاریخ ما پر است از این آدمهای بزرگ.....
مسجد نصیر الملک با سکوتش و نورهایی که از پس پنجره ها فضای شبستان را رنگارنگ می کند ، فضایی روحانی را به نمازگزار خسته از زندگی مادی هدیه می دهد ، آنجاست که نور و صدای دل انگیز اذان می بردتت تا روحانیت محض کاشی ها ، تا سماع گلها و اسلیمی ها که عروج می کنند تا اوج....
مساجد شیراز با آنکه گنبد نداشتند اما می شد حضور خدا و روحانیت معصومانه عشق و ایمان را نه از اوج گنبد که از تک تک کاشی ها و نقوش حس کرد و نفس کشید و چه زیبا بود آنجا که به نماد کعبه خدایخانه (دارالمصحف) را در مرکز جهان کوچک مسجد جامع عتیق قرار دادند و چه هنرمندانه صدای قاریان را که قرآن تلاوت می کردند به گوش همه حاضران در جهان کوچک مسجد می رساندند که صدای وحی بود از زبان پاکان روزگار....
پرسه در کوچه پس کوچه های تنگ و خنک شیراز که هنوز بوی خوش بهار نارنج در آنها می پیچد سفر را به اندازه شیرینی مسقطی و حلوای(4) خوش عطر شیراز لذت بخش می کند.آنگاه که خستگی بر من چیره می شود ، پیر نشین نشسته در سایه سردری زیبا را برای لحظه ای آسودن برمی گزینم ، شیرازی مهمان نواز در را به رویم می گشاید و عرقیات روح بخش و آزامش دهنده را به من تعارف می کند ، قدم در خانه می نهم و با شگفتی هنر معمار را نظاره می کنم که چگونه هشتی،حیاط،سه دری،پنج دری،حوض خانه،اندرونی،بیرونی و دیگر عناصر را در کنار هم می نشاند و خانه ای می سازد که می شود عمری در آن سپری کرد به نیکی..
بهشت کوچکی که معمار در میانه کالبد خانه ساخته هوای لطیف و روح بخش را در میان شاخساران نارنج و بر فراز حوض آب می رقصاند و نغمه و ترنم عشق سرمی دهد. پس از آسودن در بهشت کوچک به شهر باز می گردم ، در میان هسته مرکزی شهر راسته بازار خودنمایی می کند.قدم در قلب تپنده اقتصاد شهر قدیم می نهم جایی که رسته های بزازان و زرگران (قیصریه) و مسگران و عطاران و... پیکره ای را تشکیل می دهند که در آن داد وستد صورت می گرفت و زندگی در آن جریان داشت.
در کنار این جریان سیال حضور گرم و مرطوب بنایی انسان خسته آنروز را به آغوش خود فرا می خواند تا خستگی و آلودگی را از تن بزداید.حمام وکیل نشسته بر گستره تاریخ به یاد می آورد هم همه مردان و زنانی که شوخ از تن می زدودند و به یاد می آورد هلهله مردان یا زنانی که عروس یا داماد را پس از حمام به سوی خوشبختی بدرقه می کردند و آواز سر می دادند. آهک بری های منحصر به فردش روایتگر داستانهایی از قرآن و اسطوره های ایران هستند با چشمان باز نظاره گر گذر ایام و حوادثی اند که مردمان شهر رقم زدند . سربینه در نهایت زیبایی با نقوش آهک بری مزین شده و در کنار میان در و خزینه قسمتهای دیگر این حمام را همچون حمام های دیگر تشکیل می دهند.حمام دیگراز رنج روزگاران خسته است از دیدن اتفاقهای مختلف ؛ امروز دیگر آرام خفته تا مردم به نظاره زیبایی اش باشند.
زمان سفر اندک بود برای درک گوشه ای از معماری ایران (5) ، مجال کوتاهم به پایان رسید و فرصت دیدن آثار بیشابور ، کازرون ، فیروزآباد و... برایم محیا نشد.باشد تا در سفری دیگر....
(1) یه جایی این شعرو خوندم یا شنیدم ولی یادم نیست کجا؟؟ همین جا از شاعرش عذر خواهی می کنم که بدون آوردن اسمش از شعرش استفاده کردم . اگه کسی اسمشو می دونه پیغام بذاره تا تصحیح کنم.
(2) شعر از دکتر منصور رستگار فسایی
(3) در باب این مسئله مثالها یی دارم که به عینه برخورد کردم.شاید در این باب و لزوم آسان شدن سفر؟! هم مطلبی بنویسم
(4) مسقطی ، حلوا ، عرقیات و ... سوغات شیراز را تشکیل می دهند.
(5) حافظیه ، سعدیه ، باغ ارم – عفیف آباد – جهان نما - نارنجستان ، موزه پارس ، مسجد جامع عتیق – نصیرالملک ، ارگ کریم خان،
مسجد – حمام – بازار وکیل، پاسارگاد ، نقش رستم ، تخت جمشید ، تعدادی خانه قدیمی مثل صالحی و... آثاری بودند که بازدید کردم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 14:16 توسط پرهام شکوهی و مائده ضیاپور
|
این وبلاگ متعلق به پرهام شکوهی و مائده ضیاپور است.