از زبان همسايه
تا بحال یک پلان معماری دیدهاید؟
تا حالا به یک پلان معماری با دقت نگاه کردهاید؟ پلان معماری با یک پیشفرض ساده ترسیم میشود، پیشفرضی که بیشتر به یک شوخی بانمک شبیه است، اینکه معمار میتواند از فاصلهای بعید و از بالا به زمین نگاه کند و دنیا را از آن ارتفاع دوبعدی ببیند. کار سادهای است، کافی است چند کیلومتر در آسمان بالا بروید و به زمین نگاه کنید تا دیوارها و آدمها ارتفاعشان را از دست بدهند و فقط طول و عرض ساختمانها دیده شود. بر اساس همین فرض است که معمار قادر میشود برای همه و حتی آنهایی که هنوز به دنیا نیامدهاند تعیین تکلیف کند. معمار است که تصمیم میگیرد هرکسی کجا بخوابد، کجا حمام کند، کجا لباسهایش را آویزان کند، کجا بنشیند، کجا غذا بخورد، کجا ظرفهایش را بشوید، از کدام قاب به کدام گوشه از آسمان خدا نگاه کند و سهمش از آسمان چقدر باشد. ممکن است بعضیها از معمارشان راضی نباشند مثل آن شاعرهای که سالها پیش سرود:
«آه... سهم من این است... سهم من این است... سهم من آسمانی است که آویختن پردهای آن را از من میگیرد...»*
البته توجه دارید که معماری بد لزوماً به خلق شاهکار ادبی منجر نمیشود، همه کس این استعداد را ندارد که نارضایتی از ابعاد قاب پنجرهاش را در قالب شعر ابراز کند و اکثراً برای ابراز عقیده به استفاده از ناسزاهای متداول و مرسوم اکتفا میکنند.
وقتی که معمار کارش را در پیشبینی آینده و ترسیم پلان به پایان رساند وقت آن میرسد که برای تصویب نقشهها و تأمین معاش به زمین برگردد و پیش کارفرما برود. نیاز معمار به رضایت کارفرما است که او را در موقعیتی دوگانه قرار میدهد، از یک سو نداشتن کارفرما به معنای بیهوده بودن رسم پلان است پس او را دوست دارد و از سوی دیگر از کارفرما نفرت دارد چون بخاطر خوشایند او مجبور شده از ارتفاعی که عادت به دیدن دنیا دارد پائین بیاید و خود را در طراز مردم عادی قرار بدهد... کارفرما از آرزوهایش میگوید و از تصویری که از خانه در ذهن دارد حرف میزند و معمار با ادب و متانتی تقلبی حرفهای او را تحمل میکند.
***
- آشپزخونهای که برام کشیدین خیلی بستهاس، من سلیقهم اینه که آشپزخونهی خونهم خیلی اُپن باشه.
«ارواح خیکت با این سلیقهت» این جمله را توی دلم گفتم اما برای اینکه آن را از چشمهایم نخواند سرم را از روی نقشهها بلند نکردم.
- چشم، اجازه بدید کنار نقشه بنویسم تا یادم نره، آآآآشپزخووونه خیلـــــــــــــــــــی اُپن باشه، اما حتماً شما با این هوش سرشار و معلومات خدادادی بهتر از من میدونین که آشپزخونه خیلی اُپن چیز خوبی نیست و حتماً ترجیح میدین که یه کمی کمتر اُپن و بیشتر قابل استفاده باشه- سعی میکنم به کارفرما تلقین کنم که این نظر خودش بوده و خبر نداشته- حتماً خودتون میدونین که هرقدر دیوار کمتر داشته باشید کابینت کمتری خواهید داشت و... تازه از انتشار بوی قرمهسبزی در فضای خانه حرف نمیزنم چون خودم قورمهسبزی دوست دارم و همیشه بوی قرمهسبزی میدهم.
- باشه، پس لااقل بالای اُپن آشپزخونه یه قوس این شکلی برام بسازین- شکل کج و معوجی شیبه به حرف "M" لاتین را روی کاغذ رسم میکند- میخوام زیرش چراغ هالوژن بذارین تا وقتی مهمون دارم روشنش کنم.
« اَه اَه اَه... » به به به، واقعاً حظ کردم از این قدرت قلم و تجسم دقیق و سلیقهی متعالی، خدائیش من شانس آوردم که شما معمار نشدین وگرنه با این استعدادی که در دیزاین دارین کاسبی من رو کساد میکردین... البته جسارت نباشه اما شما جهاندیده هستین و خیلی بهتر از من میدونین این چیزی که کشیدین شبیه به علامت مغازهی مکدونالده... شما که نمیخواین مهمونای متشخصتون آشپزخونهی منزل شما رو با شعبهی یه همبرگرفروشی اشتباه بگیرن؟
- خب، باشه... حالا میشه تو این راهرو کنار کمد یه دستشویی...
اجازه نمیدهم حرفش را تمام کند، جوری که انگار متوجه درخواست جدیدش نشدهام شروع به تعریف خاطرهای از یک کارفرمای قدیمی میکنم.
- راستی، براتون تعریف کرده بودم داستان اون آقایی که براش یه ساختمون ساختم؟ ایشون چون مشکل پروستات داشت مجبورم کرد که تو هر چند قدم یه توالت به نقشهام اضافه کنم. من هم با اکراه و بعد از جنگ و گریز فراوان تسلیم شدم، نتیجه این شد که در هر نقطه از خانه که نشسته بودید میتونستید با یه غلت زدن برید توالت!... هاهاهاها... اُه، ببخشید، انگار صحبت شما را قطع کردم، داشتید چیزی درباره دستشویی میگفتید؟
- ... نه!
***
مردم یاد گرفتهاند به معمارها کلک بزنند، میگذارند تا از همان بالا دنیا را تماشا کنند، رویا ببافند و برای ساختمان خیالیشان نقشه بکشند بعد که نقشه را گرفتند و کارشان تمام شد جایی که قرار بود کباب درست کنند رخت پهن میکنند، جایی که میبایست آشپزی کنند دست و صورت میشویند، هرجای خانه که دوست داشتند توالت اضافه میکنند... و از لج معمار است که آشپزخانهها همیشه اُپن هستند.
*تولدی دیگر- فروغ فرخزاد
وبلاگ توكا نيستاني : http://sainttouka.blogfa.com
این وبلاگ متعلق به پرهام شکوهی و مائده ضیاپور است.