جنگل...
جنگل می سوزد
دل کسی اما....
فکر می کنم نمی سوزد که اگر جایی دیگر بود سینه چاک می زدیم و ...
خدایا تو هم دلت نمی سوزد
کاش لا اقل تو دلت می سوخت و بارانی می فرستادی
لااقل تو به حال ما می گریستی تا آتشی که به جانم افتاده را خاموش کنی
کاش...
آخر تو که بهتر از همه می دانی ما امکانات نداریم که سرمایه ملی مان را نجات دهیم
خدایا باران بفرست
(جنگلهای گلستان و ابر و... در حال سوختن اند)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۹ ساعت 19:20 توسط پرهام شکوهی و مائده ضیاپور
|
این وبلاگ متعلق به پرهام شکوهی و مائده ضیاپور است.