از زبان دیگران

گرگان پر از اتفاقات خوب و بد بود برایم. دوازده روز زندگی در گرگان، تجربهی متفاوتی بود. خانه تقوی (محل ستاد اجرایی کارگاه) را با وجود آن پلههای مسخرهاش که دشمن کمرند، دوست دارم.
هتل سوئیت پرسپولیس، که وسط جنگل بود و معماری عجیب و غریب و اغراق شدهای داشت، هم جای جالبی بود. همان تقریباً دو روزی که انجا بودیم، آن شام دستهجمعی و دو صبحانه در تراس باصفایش، در خاطراتم ثبت شد.
هتل دوممان در روستای زیارت بود و حسرت آن سوئیتهای رو به رویی که صبحهامیشد از پنجرهشان دامنهی سبز و پر از مه کوه را تماشا کرد، به دل من و هماتاقیهایم ماند.
***
از شش روستایی که برای بازدید شرکتکنندهها در نظر گرفته شده بود، فقط دو روستا را توانستم ببینم؛ دو روستا در دل کوه. چینو و مایان را یک بار با اکیپ دستیاران علمی دیدم و یک بار با اکیپ خبرنگاران و شرکت کنندگاه گروه پنجم؛ دو تجربهی متفاوت! بار دوم مردم روستا، آماده شده بودند. در مایان، در آن هوای بارانی، زنی نان خوشمزهای پخت و بین همه توزیع کرد. مردی در خانهاش میزبان بچهها شد و برایشان نی زد. در مسجد روستا، به همه چای دادند و چه قدر چسبید!
***
دوست دارم در سفرها، پیاده خیابانهای شهر را بگردم. دوست دارم زندگی شهر و مردمش را از نزدیک لمس کنم. برای همین بعد از مصاحبهی اختصاصی با فرماندار، رد کوچه پس کوچههای منتهی به ستاد را گرفتم و احساس آزادی کردم! همشهری داستان خریدم. دنبال نقشه شهر از این کتابفروشی به آن دکهی مطبوعاتی رفتم و بالاخره یک نقشهی غیریوزرفرندلی پیدا کردم. اصلاً اگر در شهری باشم و نقشهاش را نداشته باشم، حس کور بودن بهم دست میدهد.
***
جگرکیهای گرگان هم معروفند. دو خاطره از جگرکی رفتن با دو اکیپ متفاوت از سفر گرگان، در ذهنم ثبت شد. اولی البته بهتر بود. جگر و دل و قلوههایی که خیلی چسبید! دو، سه شب بعد هم دوباره رفتیم نزدیک همان جگرکی خیابان گلشهر، رو به رویش، «بستنی سید» بود و آقای سین بستنی سنتی با مغز پسته، میهمانمان کرد. هوا سرد بود ولی چسبید با آن همه خنده و شوخی دسته جمعی.
آقای سین، دومین گنجینهی تجربههای خوراکی متفاوت بینالمللی است که در این چند ماه باهاش برخورد کردهام. او توصیه کرد که اگر فست فود میخواهیم، «پوپو» پیتزاهای خوبی دارد. یکی از آن شبهای آخر بود که خسته از یک روز کار فشرده، ساعت 11 رفتیم پوپو پیتزا و چیپس و پنیر و سیب زمینی سرخ کرده، خوردیم. خیلی چسبید با آن همه خنده و شوخی دستهجمعی!
***
یک تای گوشوارهی نازنینم الکی گم شد. این تلخترین تجربهی سفرم بود. زیان معنوی و مادی باهم! یادم باشد طلا و چیزهایی که دوستشان دارم و خراب شدنیاند (مثل آن انگشتر خورشیدیام که شکست) را با خودم سفر نبرم.
***
آخرین شام دستهجمعی هم جالب بود. رستورانی در پارک شهر گرگان، ماهی شکمپر سرو کرده بود برای تمام شرکتکنندگان در کارگاه. همه از مزهاش تعریف کردند ولی به نظر من باید بیشتر مزهدارش میکرد. بعد هم یک جشن تولد داشتیم برای آقای سین در رستوران هتل با حضور اعضای هیئت علمی و اجرایی. صرف نظر از قیافههای ناراحت برخیها، جلسهی خوبی بود و از 1:30 حدوداً تا 2:30 شب ادامه داشت.
***
روز آخر در گرگان، روز خوبی نبود. بلیطم را عوض کرده بودم. میخواستم به جای 11 صبح، 11 شب بروم که یک روز وقت داشته باشم برای رفتن به بندر ترکمن و آق قلا ولی تمام صبح را به بحث با مسئولان محترم دفتر ایرانایر و آسمان گذراندم. مسئول مربوطه در تهران، بلیط را دیر بارنامه کرده بود و وقتی این را فهمیدم که یکی دو ساعتی علاف، در فرودگاه نشسته بودم، منتظر رسیدن مسئولان و گرفتن بارنامه.
بعد از کلی کلنجار، قبول کردند کس دیگری به جایم ساعت 4 برود بلیط را که با پرواز بعدی میرسد، بگیرد. بالاخره سر ظهر رسیدم دفتر ستاد، دوستانم بندر ترکمن را دیده بودند و من دپرستر از آن بودم که تنهایی بلند شوم بروم آنجا و سوار لنج بشوم بروم عاشورا ده را ببینم! نشستم به تصحیح و فرستادن یک خبر و همین طوری ساعت 6 شد و برگشتم هتل، دوش گرفتم با بجهها چای خوردیم و حرف زدیم. کمی حالم جا آمد. چمدانم را بستم و 8:15 راه افتادیم به سمت فرودگاه. فرودگاه گرگان، کوچکترین فرودگاهی است که تا به حال دیدهام. اصلاً هم از محیطش خوشم نیامد.
***
با دو پرواز آنتایم و خوب ایران ایر به گرگان رفتم. فرودگاه خودمان (اصفهان) اینترنت داشت و خوب هم بود. اینترنت فرودگاه امام قطع بود و فرودگاه گرگان هم اینترنت نداشت، (البته در گرگان خودم وقت نکردم امتحان کنم ولی سوال کردم، گفتند ندارد!)پرواز برگشتم از گرگان با هواپیمایی آسمان بود. یک هواپیمای کوچک ملخی که لندینگ خوبی نداشت و در تمام طول پرواز صدای آزاردهندهای در گوشمان حس میکردیم (صدای معمول هواپیماهای ملخی). هواپیمای درب و داغانی بود. خدا کمک کرد زنده ماندیم!
***
از گرگان میتوانید شیرینی سوغاتی ببرید. چند مدل شیرینی محلی مثل نان زنجبیلی، نان خرمایی، شیرینی خرمایی، پادرازی و حلوا اوماج دارند. حلوا اوماج از همه گرانتر و به گفتهی دوستان، کیلویی حدود سیزده هزارتومان است. حلوای شیرازی را تصور کنید که به شکل لوزی درش اورده باشند و به قطر یک سانت. رویش مغز پسته دارد و ولی آردهای گلوله شده مدام زیر دندان آدم میرود. من دوستش نداشتم و به نظرم ارزش خریدن نداشت ولی شیرینی زنجبیلی و پادرازیها که شیرینی نداشتند، خوب بودند.
***
خلاصه که پرسپولیس، زیارت، روستا، چینو، مایان، جگر، دل، قلوه، استرس، خبر، گزارش، مصاحبه، کارگاه، معماری، سلام، رئیس، فهم، شادی، آنا، غزل، غزاله، زیزی، حدیث، مریم، سید، بهارکو، پری، قورباغه، خانه، تقوی، پو پو، سبز، باران، نظیف، اعصاب خورد، خنده و شوخی و هزارتا کلیدواژهی دیگر هست که اگر بپرسید، گرگان برایم چه حسی دارد، برایتان قطار میکنم! و البته اگر هم از حسرتهایم بپرسید، ندیدههای دیدنی زیادی را میتوانم برایتان ردیف کنم.
***
پ.ن) اصلاً قصد نداشتم توی این بیوقتی و درس و گزارشها و خبرها و مصاحبههای تنطیم نشده، بنشینم گزارش سفر بنویسم. خودش جوشید!
این مطلب از وبلاگ : خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز اینجا درج شده است.
این وبلاگ متعلق به پرهام شکوهی و مائده ضیاپور است.