سفر نامه کویر
كوير
امروز كه گام در كوير نهادم خشك بود و خشن اما مهربان بود و مهمان نواز گرماي آغوشش را حس ميكردم با مردمي مهمان دوست كه در مبان خاك براي خود از خاك و خشت و هنرمعماري كرده بودند قدم زدم در كوچه داغي كه سا باطي سايه سخاوتمندي اش را بر آن افكنده بود كوبه بر در كوفتم و به هشتي خانه دل مردم كوير پا نهادم آب و گياه و حوض و باد گير هايش بهشتي كوچك براي دستان پر پينه پيرمرد سوخته دل در زمين داغ زندگي اش ساخته بود. اتاق بادگير،سرداب،شاه نشين،پنج دري،سه دري،ارسي.مجذوب هنر دست هنرمند معمار پير شدم آه كه چه فراخ مهر مي ورزند پيرمرد دستانم را مي فشارد و انگار عصاره وجودش،مهرش در رگهايم مي جوشد مرا با خود ميبرد به سكوت دل نواز معماري كوير.پيرهاي آرام خشتي كه استوار و پاينده بر تارك زمين خود نماي مي كنند. صداي دل نشين عشق از گلدسته هاي حضور خدا در ميان كوچه پس كوچه تنگ در پناه ديوار هاي بلند،در صحن و ايوان وشبستان و گنبد خانه نيز طنين انداز مي شود و مرا با خود مي برد به معنويت آجرهايي كه در پناه خود خدا پرستان را به ستايش دعوت ميكند اينجا نماز عشق مي خوانند.
جان تشنه سيراب شد لبهايم در گرما گرم اين آفتاب سوزان و هرم اين خاك سراغ از مايع حيات مي گيرد اينك پله هايي كه به عمق خاك مي روند آرام آرام ميبرندم به سوي خنكا تا به جرعه اي آب از پاشير آب انبار نوشيدن بزدايم عطش درون را.
خواستم بدانم اين همه طراوت در اين كوير از كجا مي آيد كه به ياد مقني مهرباني افتادم كه جان در كف دست مي گيرد و براي خاطر مردمان تشنه تنها در عمق زمين مسيري حفر مي كند تا آب را از فرسنگها دورتربه زندگي مردم اينجا پيوند دهد و چه تنها بودي تو؟!
فكر مقني پير در ذهنم دل به درياي كوير مي زنم امواج تپه ماهورها آدمي را محسور خود مي كند گيج شده از اين سحرو جادو خستگي راه بر من چيره ميشود و اينجا ست كه در اين دور دست استحكامي ديگر خود نمايي مي كند چهار ديواريي نشسته چشم به راه مسافري خسته كه مي خواهد غبار خستگي از تن بزدايد كاروانسرا،حجره ها،ايوانهايي كه تهفه شان به مسافر تازه رسيده خنكي سايه ايست در جدال با گرماي خورشيد.چه دستان هنر مندي در روزگاران گذشته تيشه به جان آجرها زدند تا نقشي بنگارند و روحي بدمند در كالبد بي جان خشت كه قالبش را استاد كار به نيكي و با وضوي باطن زده بود،نقش ديوار شعر سعدي را به يادم مي آورد و مرا فرو مي برد به انديشه اي ژرف در هزار توي درونم به دنبال واژه هاي مردي ميگردم كه دستاني رنجور و دلي زخم خورده داشت و چه زيبا مي سرود واژه هاي گمشده نثر تكه پاره زندگي ام را.با چشماني پر از درد از معماري بزرگ سخن مي راند كه قالب آدمكهاي خشتي را به زيبا ترين نحو پيراسته است و مي گفت : كاش مي توانستيم قدرش بدانيم و تيشه به دست بگيريم و قالب مان را با ظرافت نقوش بياراييم نه اينكه وا بدهيم و تيشه به ريشه خود بزنيم حيف كه فرصت اندك است و ره بسيار كاش مي شد بيشتر در درونت كنكاش كنم مرد تنها.
كوير يك دنيا حرف براي گفتن دارد به اندازه وسعتش درس براي آموختن كاش بيا موزيم از گون پايداري و از كوير وسعت دل و...كاش!!!
در آخرين نقطه هاي ايرانم كوير همچنان فراخ لميده بر گستره زمين.در اين گستره بي انتها چشمان جستجوگرم در پناه سايه ديوارهايي از عمق تاريخ آرام مي گيرد مدرسه آنهم در اينجا؟؟
طالبان علم چه رياضتي متحمل مي شدند براي يافتن اين متاع ارزان امروزي.وقتي در حجره هاي كشيده دور حياط گام مي نهي پژواك صداي دانش طلباني را در خاطره ديوارهاي كهن مي شنوي كه حاصل مرارتشان فرهنگي است كه ما تنها نامش را يدك مي كشيم و هر روز اثري از ماندگاريش را به بوته فرا موشي ميسپاريم و نابودش مي كنيم.
اينجا يكي از اين مدارس ايران است چهار ايوان رفيع،حجره ها ،ديوارهايي قطور و برجها يي در چهار گوشه،كاشي كاري هاي بي نظيري كه چون قطعات يك پازل در كنار هم فرياد سكوت سر مي دهند و در دل مي گويند كجاييد روزگاران پر رونق گذشته،كجايي جوان محتج علم ديروزها.
این وبلاگ متعلق به پرهام شکوهی و مائده ضیاپور است.