مقاله - 1
من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم
من صدای قدم خواهش را می شنوم
وصدای کفش ایمان را در کوچه شرق
روی آواز انارستان ها....
نسل من خانه را چگونه فهمیده ؟؟ نسل من آیا مفهوم واقعی خانه را بدست فراموشی سپرده یا اصلا نشینیده و درک نکرده که حال بخواهد به دست فراموشی بسپارد!!
بسیاری از بچه های نسل من در مکعبهای سیمانی به دنیا آمده اند و بزرگ شده اند یا اگر خیلی کرم کرده باشند در خانه های حیاط داری زندگی کرده اند که حیات در آنها جریان نداشته و آنچه من روح خانه می نامم در آنها وجود ندارد.ما در خانه ای رشد کردیم که پنجره اش رو به پنجره همسایه باز می شود از همین رو همواره پرده ای ضخیم مانع حضور آسمان در خانه است ، به قول فروغ فرخزاد : «سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد»
ما آرزوی پنجره ای را داریم برای دیدن ، دیدن باغچه ای که چهار فصل را به ما یادآوری می کند ، برای فهمیدن، فهمیدن روز و شب که امروزه محتاج ساعت روی دیوار است ، روز و شبی که در خانه مادر بزرگ با حضور و رقص زیبای نور معنا پیدا می کند. ما محتاج پنجره ای هستیم که « باز می شود بسوی وسعت مهربانیی مکرر و آبی رنگ »
ما در خانه هایی بزرگ شدیم که هیچ تلاشی برای پرورش کودکیمان نکردند ، ما در خانه معاصر برای شکل گیری شخصیت مان تنها تصویر طبیعت را می دیدیم « زندگی با تصویر » را جایگزین «زندگی در فضا » کردیم بر عکس آنچه موهولی ناگی می نویسد : « سکونت می باید نه گوشه ای از فضا را اشغال کردن بلکه زندگی در فضا باشد »(1) فضایی که در یاد نقاشی های ساده کودکانه هم حضوری گرم دارد ، آنجا که رنگهای گرم به کمک دستان کوچک کودکی می آید که کلبه ای را ترسیم کند پر از صفا و صمیمیت که پنجر هایش رو به درخت و آسمان آبی دارد و پرده های آن همواره باز است و دود همواره از دودکش خانه بیرون می آید ، کانون گرم خانواد در گرمای نقاشی کودک نمودی جاودان دارد.
خانه ما حیاط اگر داشت دری به رویش گشوده می شد از خیابان که محل عبور همسایه هایی بود ، که همسایه نبودند ، فقط بودند ، در اگر باز می شد تمام حیاط در معرض دید عابرین بود . در خانه ما ادب نداشت چون حریم و حرمت نمی شناخت . حیاط بیچاره حریم که نداشت هیچ ، خانه همسایه ها هم بر آن سایه می افکندند و چشمهایی از پس پرده های آویخته بر پنجره همسایه نگاه کنجکاو خود را بر تن عریان حیاط می دواندند ، سایه هایی بس سیاه که بر تن تنهایی حیاط خانه ما سایه می افکندند باغچه را از داشتن حس مادری اش محروم کردند ، نه گلی ، نه درختی هیچ گیاهی توان ریشه پاییدن و جان گرفتن و رشد کردن در این باغچه را ندارد ، باغچه ما تنها بود نه گیاهی بود که به درد دل تنهایی اش گوش بسپارد نه حوض آبی که با حضورش روشنایی آب را به ما هدیه دهد و پای خنکای نسیم را به خانه باز کند ، حوض آبی که خود بستری است برای حضور آسمان نه تنها جایش در خانه ما خالی بود که در این خانه ، ما حتی اگر سرمان را بالا می گرفتیم آسمان که نه جز دود شاید چیز دیگری نمی دیدیم .
«... حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشید
و حوض خانه ی ما خالی است ... »
......
من صدای قدم خواهش را می شنوم
وصدای کفش ایمان را در کوچه شرق
روی آواز انارستان ها....
نسل من خانه را چگونه فهمیده ؟؟ نسل من آیا مفهوم واقعی خانه را بدست فراموشی سپرده یا اصلا نشینیده و درک نکرده که حال بخواهد به دست فراموشی بسپارد!!
بسیاری از بچه های نسل من در مکعبهای سیمانی به دنیا آمده اند و بزرگ شده اند یا اگر خیلی کرم کرده باشند در خانه های حیاط داری زندگی کرده اند که حیات در آنها جریان نداشته و آنچه من روح خانه می نامم در آنها وجود ندارد.ما در خانه ای رشد کردیم که پنجره اش رو به پنجره همسایه باز می شود از همین رو همواره پرده ای ضخیم مانع حضور آسمان در خانه است ، به قول فروغ فرخزاد : «سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد»
ما آرزوی پنجره ای را داریم برای دیدن ، دیدن باغچه ای که چهار فصل را به ما یادآوری می کند ، برای فهمیدن، فهمیدن روز و شب که امروزه محتاج ساعت روی دیوار است ، روز و شبی که در خانه مادر بزرگ با حضور و رقص زیبای نور معنا پیدا می کند. ما محتاج پنجره ای هستیم که « باز می شود بسوی وسعت مهربانیی مکرر و آبی رنگ »
ما در خانه هایی بزرگ شدیم که هیچ تلاشی برای پرورش کودکیمان نکردند ، ما در خانه معاصر برای شکل گیری شخصیت مان تنها تصویر طبیعت را می دیدیم « زندگی با تصویر » را جایگزین «زندگی در فضا » کردیم بر عکس آنچه موهولی ناگی می نویسد : « سکونت می باید نه گوشه ای از فضا را اشغال کردن بلکه زندگی در فضا باشد »(1) فضایی که در یاد نقاشی های ساده کودکانه هم حضوری گرم دارد ، آنجا که رنگهای گرم به کمک دستان کوچک کودکی می آید که کلبه ای را ترسیم کند پر از صفا و صمیمیت که پنجر هایش رو به درخت و آسمان آبی دارد و پرده های آن همواره باز است و دود همواره از دودکش خانه بیرون می آید ، کانون گرم خانواد در گرمای نقاشی کودک نمودی جاودان دارد.
خانه ما حیاط اگر داشت دری به رویش گشوده می شد از خیابان که محل عبور همسایه هایی بود ، که همسایه نبودند ، فقط بودند ، در اگر باز می شد تمام حیاط در معرض دید عابرین بود . در خانه ما ادب نداشت چون حریم و حرمت نمی شناخت . حیاط بیچاره حریم که نداشت هیچ ، خانه همسایه ها هم بر آن سایه می افکندند و چشمهایی از پس پرده های آویخته بر پنجره همسایه نگاه کنجکاو خود را بر تن عریان حیاط می دواندند ، سایه هایی بس سیاه که بر تن تنهایی حیاط خانه ما سایه می افکندند باغچه را از داشتن حس مادری اش محروم کردند ، نه گلی ، نه درختی هیچ گیاهی توان ریشه پاییدن و جان گرفتن و رشد کردن در این باغچه را ندارد ، باغچه ما تنها بود نه گیاهی بود که به درد دل تنهایی اش گوش بسپارد نه حوض آبی که با حضورش روشنایی آب را به ما هدیه دهد و پای خنکای نسیم را به خانه باز کند ، حوض آبی که خود بستری است برای حضور آسمان نه تنها جایش در خانه ما خالی بود که در این خانه ، ما حتی اگر سرمان را بالا می گرفتیم آسمان که نه جز دود شاید چیز دیگری نمی دیدیم .
«... حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشید
و حوض خانه ی ما خالی است ... »
......
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی ۱۳۸۸ ساعت 16:28 توسط پرهام شکوهی و مائده ضیاپور
|
این وبلاگ متعلق به پرهام شکوهی و مائده ضیاپور است.