فرهنگ و هنر، حميد آراز_ رفتن پرويز مشکاتيان موجب شد بار ديگر هنرمندان موسيقى اين ديار از خود بپرسند؛ به چه چرا به گوشه انزوا رانده شدهاند تا نه جامعه از آنها سراغى بگيرد و نه آنها از جامعه. مرگ مشکاتيان به يادمان آورد که اين هنرمند سالهاست در گوشه خانه؛ خود را زندانى کرده چراکه آنهاکه نه هنر را مىشناسند و نه هنرمند، براى او تصميم مىگيرند که او چه بسازد و چه نسازد. کار بکند يا نکند. آموزش بدهد يا ندهد. کدام موسيقى را ترويج کند و کدام موسيقى را نه. مرگ مشکاتيان به يادمان آورد سالهاست که در اين کشور آنها که نه تحصيلاتى در حوزه موسيقى دارند و نه دستى در موسيقي؛ براى موسيقى اين کشور تصميم گرفتهاند که به کدامين راه برود. مرگ مشکاتيان به يادمان آورد که ما نيز سالهاست فرياد نمىزنيم که شما را که با موسيقى کوچکترين نسبتى نداريد؛ به موسيقى چه کار؟!
پنجشنبه؛ دوم مهرماه؛ باز به ياد آورديم که چه رفتارى با موسيقى و موسيقيدانان اين کشور مىشود. خيل هنرمندان موسيقى عادت کردهاند که هر سال؛ يک جشنواره به نام آنها برگزار شود که البته در آن؛ هيچ سهمى ندارند و همان اندازه از کم و کيف آن مىبينند که هيچ يک از بزرگان حاضر نيستند آثارشان را در آن شرکت دهند و شايد يک يا دوبارى هم يک يا دو کنسرت برگزار کنند که صدايش را تنها برخى مىشنوند و هيچگاه رسانههاى قدرتمند به سمت و سوى آن گام برنمىدارند. جامعه هنر و موسيقى با فقر به دنيا آمده و با عزلت و اندوه از زندگى امروز؛ آزاد مىشود و تنها خاطرهاش بر جاى مىماند و مسئولانش هم در ختمهاى هنرمندان آن شرکت مىکنند! و آنجاست که پس از سالها؛ بسيارى از هنرمندان اين حوزه را از نزديک مىبينند. اگرچه همانجا هم فاصلهها را حفظ مىکنند مباد غبارى دامن مناصبشان را فراگيرد!
خيابان شهريار، از ابتداى حافظ تا خيابان خارک از صبح زود و ساعاتى قبل از شروع مراسم، انبوه مشتاقان و بدرقهکنندگان پيکر پرويز مشکاتيان و عزاداران موسيقى اين سرزمين را مشکىپوش درخود جاى داده بود. سيل جمعيت براى مشکاتيان عزادار بود يا موسيقي؛ کسى نمىدانست.
حسن کسايي؛ که بيمارى او را نيز در بستر نگاه داشته است و شايد_و خداى نياورد آن روز را_ که زمانى نه خيلى دور عزادار اين پيشکسوت نى نواز ايران نيز شويم؛ در پيامىگفته بود: «ديروز شهريار فريوسفى و امروز پرويز مشکاتيان! هر لحظه خبرى مىرسد از رفتن يارى و من در اين ميان ماندهام به چه کاري؟ خبر کوتاه است اما، جانکاه. فيروزهاى که از ديار نيشابورى به انگشترى ما رسيد و امروز که اشکى به ياد يار از دست رفته مى ريزيم و و آهى براى آنها که امروز ماندهاند، مىکشيم.»
حسين عليزاده؛ همکار و دوست ديرين مشکاتيان از زنده ماندن احتمالى موسيقى در اين سرزمين چنين مىگويد: «موسيقى بايد حرف خودش را بازکند و در اين مملکت زنده بماند و اگر شما نبوديد شايد اين موسيقى تا امروز خاموش شده بود.»
داريوش پيرنياکان؛ سخنگوى خانه موسيقي؛ مانند گذشته درد دلهاى هنرمندان موسيقى را به زبان آورد حتى اگر دولت و دولتيان را خوش نيايد: «امروز فرصت آن است تا دردهاى يک جامعه هنرى بازگو شود. امروز اين سوال مطرح است که چرا مشکاتيان در اوج پختگى و سازندگى و توانايى که براى ساخت قطعات جديد داشت، بايد خانهنشين شود و چرا بايد هنرمندان در گوشه منزل خود دق کنند؟ چرا متوليان به وضع اسف بار موسيقى چاره نمىکنند و دامن اين وضعيت مثل خوره به جان موسيقيدانان و هنرمندان مىافتد تا آنها را گوشهنشين مىکند؟ چرا او در اوج پختگى نبايد کارهايش را ادامه دهد؟ درواقع او وضعيت موسيقى و جايگاه آن را مناسب نمىديد و به همين دليل مشتاقانش سالها از او کار جديدى نشنيدند و اين بىشک به مسائل پيچيده فرهنگ امروز موسيقى ما بازمىگردد.»
محمدرضا درويشى هم گفت: «خيلى از موسيقيدانان نسل ما امروز خانهنشين هستند و خيلىها فرصت هنرنمايى ندارند. زيرا وقتى صحنه را از هنرمند بگيرند، دق مرگ خواهد شد. مشکاتيان نمرد، بلکه دق مرگ شد و نه توسط يک فرد بلکه توسط شرايط فرهنگى و اگر ما بخواهيم دنبال مسئولان آن قتل بگرديم، جاى کندوکاو بسيارى است. آيا مديران فرهنگى در اين دهه يک قدم براى موسيقى برداشتهاند؟ اين اتفاق مگر در دورههاى بسيار کوتاهى رخ داده باشد. مثلا اولين ارکستر سمفونيک خاورميانه در دوره پرويز محمود در تالار وحدت تشکيل مىشود اما، اين ارکستر امروز به چه روزى افتاده است؟ از آن زمان کدام هنرستان موسيقى تشکيل شده است؟ پس اين سوال مطرح است که جاى حمايت مسئولان از موسيقى و موسيقى دانان چه مىشود؟ اين صندلىهايى که مخصوص موسيقى کشور در نهادهاى مختلف است، هيچ خدمتى به موسيقى نکرده است و در اين ميان بزرگ مردى چون پرويز مشکاتيان مىميرد و اين سوال مطرح مىشود که چه بر او گذشته که بايد در اوج جوانى دق مرگ شود؟ چه اتفاقى در موسيقى ما درحال افتادن است؟ آيا فرهنگ موسيقى ايران زمين براى مديران اهميت دارد؟ آيا هر روز که يکى از بزرگان موسيقى مقامى در گوشه خانهاش دق مىکند، کسى درباره آنها حرفى مىزند؟ آيا ما امروز بر سر خاک حاج قربانها مىرويم و حواسمان به غلامحسين سمندرى که درحال مرگ است، هست؟ اين مرگها براى چه کسى مهم است؟ اينکه امروز بياييم در اينجا جمع شويم و بگوييم او استاد بزرگى بود، کافى نيست. زيرا اين جريان همچنان ادامه دارد.»
عرصه هنر و فرهنگ براى اين مديران زمينهاى است تا منويات خود را پيش ببرند و افکار و انديشههاى خود را درقالبهاى هنرى عرضه کنند تا مردم گمان نکنند که آنها را با هنر و فرهنگ کارى نيست. درواقع هنر براى آنها محملى است براى کسب درآمدهاى مادى و معنوى و البته تضمين گسترش قدرت و حزب خود. و چه سخت بر مردان و زنان اين سرزمين مىگذرد وقتى قرار است فارغ از انديشههاى خالى از تفکر دولتىها؛ به بقاى هنر واقعى بينديشند و رگههاى ناب آن را شناسايى کرده و به مردم معرفى کنند.
خداحافظ اى يگانه سنتورنواز دوران امروز ايران و خداحافظ اى مردى ازشمار آخرينهاى بازماندگان هنر اين سرزمين.
در مراسم تشييع پيکر مشکاتيان که درجوار آرامگاه عطار نيشابورى به خاک سپرده شد؛ شمارى از دوستان دور و نزديک مشکاتيان نيز از خاطرات دور و نزديک سخن گفتند. شجريان از راه دور پيام داده بود که: «رفت و ديگر نه بر قفاش نگاه/ دلى از ما ولى خراب ببرد.
خبر درگذشت پرويز مشکاتيان را در بهت و اندوهى سخت شنيدم. هنوز باور ندارم که ما را تنها گذاشته است. پرويز مشکاتيان براى روزگار ما نغمههاى بسيار پرداخت و ياد آن سالها را با هنر خود در حافظه ما ثبت کرد. موسيقى او در فراز و نشيب روزگار همراه ما بود، با محنت ما گريست، با شادىهاى ما شادى و با شور و اميد ما همدلى کرد. در آثار او صداى قلبى را مىتوان شنيد که براى وطن و آزادى مىتپد. کمتر هنرمندى را توان آن است که رنجها و آرزوهاى مردمش را در هنر خويش بازتاباند و ترجمه صادق و راستين زمانه خود باشد. پرويز يکى از اين اندکشماران است، موسيقيدانى که ذوق تصنيفسازيش، مهارت گروهنوازيش، لطافت شاعرانهاش و تعهدش به آرمانهاى مردم، خاطره او را در هنر ايران زمين ماندگار خواهد ساخت. من مرگ هنرمندى چنين را باور ندارم. پرويز مشکاتيان در قلب و ذهن ما زنده است.»
شهرام ناظرى نيز در گفتوگويى از همزيستى مشکاتيان با ادبيات ايران زمين سخن گفته بود: «خلاقيت و آثار برخى هنرمندان پس از گذشت ايام همانند يک «مهر» حضور و بروز او را تثبيت مىکند و مشکاتيان در زمره اين افراد بود. او بىبديل بود. متاسفانه موسيقيدانان کمتر فرصت مىکنند تا به حوزه ادبيات نزديک شوند ولى مشکاتيان از معدود هنرمندانى بود که به اين حوزه نيز اشراف داشت و همين مسئله پيوند بين ما را محکمتر مىکرد. او يکى از ياران قديمىمن بود و کارهاى خوبى را هم با هم اجرا کرديم که اثر «مرا عاشق» که مربوط به سال 56 است يکى از آنهاست. ظهور چهرههاى برجسته موسيقى تکرارپذير نيست ولى شايد بتوانيم پرويز مشکاتيان را با آن غولهاى موسيقى همتراز کنيم چراکه او با داشتن ويژگىهايى در سطح آنها زمان را به خوبى مىشناخت و متناسب با آن به خلق اثر مىپرداخت و به همين دليل هم دراغلب آثارش با مخاطبان ارتباطى عميق و عاطفى برقرار مىکرد که شايد اين مسئله را بتوان يکى از مهمترين رموز موفقيت او برشمرد.»دولتىها هم آمده بودند تا سهم خود را از يک مراسم بىخطر ختم هنرمند ادا کنند. از آن جمله بود حضور محمدحسين ايمانى خوشخو که خطاب به هنرمندان عرصه موسيقى گفته بود: «ديدن شما عزيزان با اين چهرههاى غمگين در چنين مراسمىسخت است و براى من که سالها در اين حوزه کار کردهام، حضور در چنين مراسمهايى بسيار سخت است. زيرا که ما بارها در اين صحنه داغ عزيزانمان را ديدهايم. مسئوليت همه ما سنگين است و اميدواريم که با همت يکديگر راه او را ادامه دهيم.»
آرى تمام سهم دولتمردان عرصه فرهنگ و هنر ما از هنر و فرهنگ کشور همين است که در ختم هنر و هنرمندان شرکت کنند. کاش روزى برسد که هنرمندان به آنها و همکاران آنها اجازه حضور در عرصه هنر و سياستگذارى آن را ندهند و خود براى هنرى که خلق مىکنند؛ تصميمگير و راهبر باشند. به اميد آن روز.