متنی که در زیر می خوانید از کتاب پیامبر و دیوانه نوشته جبران خلیل جبران است .بخش درباره خانه که قسمت اول آنرا در این پست می خوانید؛
آنگاه بنایی پیش آمد و گفت با ما از خانه سخن بگو.
و او پاسخ داد و گفت:
از خیال خود کپری در بیابان  بسازید،پیش از آنکه خانه ای در میان باروی شهر بنا کنید زیرا همانگونه که شما پسین گاهان به خانه می آیید، آن سرگشته ی تنها و دور افتاده ای هم که در شماست باز می آید .
خانه هر کسی همان تن اوست گیرم بزرگتر .این خانه در آفتاب می بالد و در آرام شب به خواب می رود؛ و خوابش بی رویا نیست. آیا خانه ات خواب نمی بیند؟و در خواب به میان باغ یا فراز تپه نمی رود؟
کاشکی می توانستم خانه های شما را در دست خود گرد بیاورم و آنها را مانند دانه در جنگل و چمنزار بیافشانم.
کاشکی دره ها کوی های شما بودند ، و راههای سبز کوچه های شما، و شما یکدیگر را در تاکستانها می جستید و با دامنهای آکنده از عطر خاک می آمدید.
اما اینها هنوز میسر نیست.
نیاکان شما از روی ترس شما را بیش از اندازه به هم نزدیک نشاندند. آن ترس چندی دیگر دوام خواهد داشت تا چندی دیگر باروهای شهر شما همچنان کاشانه های شما را از کشتزارهاتان جدا می دارند.
...