عیدانه
تقدیم به او که کودکانه با صداقت و بی شیله پیله دوستش دارم و دارد نیز...
عیدانه
در اوج شادمانگی
لحظه لحظه می شماریم تا صدایی
آمدن سالی دیگر را مژده دهد؛
به یاد می آورم آنگاهی که گامهایی کودکانه بر می داشتم
به دنبال قدمهایی بلند در پی آنچه
عیدانه نام داشت
خریدی از سر نو شدگی ،نو شدن ،از نو آغازیدن...
امروز که یاد آنروزها را در ذهن مرور می کنم
لذت می برم از آنهمه کودکانگی
از آنهمه لذت از سر هیچ
به خاطر لذتی که از خرید یک آبنبات چوبی حاصل می شد
که گویی جهانی بود خود...
در کودکی هماره سعی می کنیم گامهای بزرگ شدن را تندتر برداریم
در بازیهای کودکانه پدر می شویم،پلیس می شویم،بزرگی میکنیم
اما گاه بزگ شدن حسرت کودکی را می خوریم
چرا ما آدمها این گونه ایم
هماره در حسرت نداشته ها به سر می بریم
کودکٍ اینک بزرگ شده گام در جامعه می نهد
بره ای در میان جنگل گرگان،
اصول گرگ شدن می آموزد
دیر یا زود گرگ می شود تا در دنیایی که روزی آرزویش بود بزرگی کند...
بزرگی به کدامین بها!؟؟
عشق هایی از سر ...
دوست داشتنی به خاطر...
دوستی ای بهر...
دروغی،دغلی،فریبی،حیله ای
همه بهر تحصیل سکه ای بیشتر
تا کجا...!!
به یاد آن گونی می افتم که خسته شده بود از بیابان
ولی چاره ای جز ماندن نداشت و تحمل...
کاش آدمی باد بود در این سرای بی کسی...
پرهام شکوهی
آمل
27/12/87
عیدانه
در اوج شادمانگی
لحظه لحظه می شماریم تا صدایی
آمدن سالی دیگر را مژده دهد؛
به یاد می آورم آنگاهی که گامهایی کودکانه بر می داشتم
به دنبال قدمهایی بلند در پی آنچه
عیدانه نام داشت
خریدی از سر نو شدگی ،نو شدن ،از نو آغازیدن...
امروز که یاد آنروزها را در ذهن مرور می کنم
لذت می برم از آنهمه کودکانگی
از آنهمه لذت از سر هیچ
به خاطر لذتی که از خرید یک آبنبات چوبی حاصل می شد
که گویی جهانی بود خود...
در کودکی هماره سعی می کنیم گامهای بزرگ شدن را تندتر برداریم
در بازیهای کودکانه پدر می شویم،پلیس می شویم،بزرگی میکنیم
اما گاه بزگ شدن حسرت کودکی را می خوریم
چرا ما آدمها این گونه ایم
هماره در حسرت نداشته ها به سر می بریم
کودکٍ اینک بزرگ شده گام در جامعه می نهد
بره ای در میان جنگل گرگان،
اصول گرگ شدن می آموزد
دیر یا زود گرگ می شود تا در دنیایی که روزی آرزویش بود بزرگی کند...
بزرگی به کدامین بها!؟؟
عشق هایی از سر ...
دوست داشتنی به خاطر...
دوستی ای بهر...
دروغی،دغلی،فریبی،حیله ای
همه بهر تحصیل سکه ای بیشتر
تا کجا...!!
به یاد آن گونی می افتم که خسته شده بود از بیابان
ولی چاره ای جز ماندن نداشت و تحمل...
کاش آدمی باد بود در این سرای بی کسی...
پرهام شکوهی
آمل
27/12/87
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 19:52 توسط پرهام شکوهی و مائده ضیاپور
|
این وبلاگ متعلق به پرهام شکوهی و مائده ضیاپور است.