گنه دریا
چه صدفها که به دریای وجود
سینه هاشان ز گهر خالی بود!
ننگ نشناخته از بی هنری
شرم ناکرده از این بی گهری
سوی هر درگهشان روی نیاز
همه جا سینه گشایند به ناز....
زندگی -دشمن دیرینه من-
چنگ انداخته در سینه من
روز و شب با من دارد سر جنگ
دامن افشان گوهر آورده به چنگ
وان گهرها.....
همه کوبیده به سنگ!!!

                             فریدون مشیری



شاید جوابی باشد برای دوست عزیزم خانم مشتاقی ......

بگم که دارم میرم  جایی که می رم خیلی دور نیست همین نزدیکی است پشت آن دیوار بلند در اتاقی  تنها در همین اطراف میخواهم  دمی از این دنیا دور باشم دارم می رم  قرنطینه خداحافظ تا چند روزی دیگر ....
آخر بهمن برمی گردم
پرهام