خانه -2
ادامه درباره خانه جبران خلیل جبران از کتاب پیامبر و دیوانه :
...حال ای مردمان ارفالس ، به من بگویید ، مگر در این خانه ها چه دارید؟آن چیست که در پس درهایبسته نگه می دارید؟
آیا صلح و صفایی دارید، آن انگیزش آرامی که قدرت شما را آشکار کند؟
آیا خاطره هایی دارید، آن طاقهای درخشانی که قله های روح را بهم متصل سازد ؟
آیا زیبایی دارید، که دل را از ساخته های چوبی و سنگی به فراز کوه مقدس برد؟
به من بگویید ، آیا اینها را در خانه های خود دارید ؟
یا فقط آ سایش دارید و شهوت آسایش، آن موذی نابکاری که به نام میهمان به خانه می آید و سپس میزبان و خانه خدا می گردد ؟
آری ، او رام کننده نیز می شود و با چنگگ و تازیانه خواهشهای والای شما را هم چون لعبتکانی به بازی میگیرد.
گرچه دستهای ابریشمی دارد ، دلش از آهن است .
شما را در خواب می کند، ولی خود بر بالین شما می ایستد تا به شرافت تن پوزخند زند.
حواس سالم شما را به سخره می گیرد و آنها را مانند ظرفهای شکستنی در خار و خس می گذارد .
به راستی شهوت آسایش شور و شوق روح را می کشد ، و آنگاه با نیش خندی بر لب در پی جنازه به راه می افتد .
اما شما ، ای فرزندان آسمان ، ای شما که در قرار بی قرارید، به دام می افتید و رام می شوید .
خانه شما نباید لنگر باشد ،باید دکل باشد .
نباید قشر آب گونه ای باشد که زخمی را بپوشاند، باید پلکی باشد که از چشمی نگهبانی کند.
بالهاتان را جمع مکنید تا از میان در بگذرید، سرتان را خم مکنید تا به سقف نگیرد،نفستان را حبس مکنید تا مبادا دیوارها شکاف بردارند و فرو ریزند.
در گورهایی که مردگان از برای زندگان ساخته اند زندگی مکنید.
خانه شما هر چن مجلل و مزین باشد ، راز شما را پنهان نمی دارد و خواهش شما را پناه نمی دهد، زیرا آنچه در وجود شما نا متناهی است در کاخ آسمان زندگی می کند،که در و دروازه اش مه صبحگاهی است و پنجره هاش سرودها وسکوتهای شب.
...حال ای مردمان ارفالس ، به من بگویید ، مگر در این خانه ها چه دارید؟آن چیست که در پس درهایبسته نگه می دارید؟
آیا صلح و صفایی دارید، آن انگیزش آرامی که قدرت شما را آشکار کند؟
آیا خاطره هایی دارید، آن طاقهای درخشانی که قله های روح را بهم متصل سازد ؟
آیا زیبایی دارید، که دل را از ساخته های چوبی و سنگی به فراز کوه مقدس برد؟
به من بگویید ، آیا اینها را در خانه های خود دارید ؟
یا فقط آ سایش دارید و شهوت آسایش، آن موذی نابکاری که به نام میهمان به خانه می آید و سپس میزبان و خانه خدا می گردد ؟
آری ، او رام کننده نیز می شود و با چنگگ و تازیانه خواهشهای والای شما را هم چون لعبتکانی به بازی میگیرد.
گرچه دستهای ابریشمی دارد ، دلش از آهن است .
شما را در خواب می کند، ولی خود بر بالین شما می ایستد تا به شرافت تن پوزخند زند.
حواس سالم شما را به سخره می گیرد و آنها را مانند ظرفهای شکستنی در خار و خس می گذارد .
به راستی شهوت آسایش شور و شوق روح را می کشد ، و آنگاه با نیش خندی بر لب در پی جنازه به راه می افتد .
اما شما ، ای فرزندان آسمان ، ای شما که در قرار بی قرارید، به دام می افتید و رام می شوید .
خانه شما نباید لنگر باشد ،باید دکل باشد .
نباید قشر آب گونه ای باشد که زخمی را بپوشاند، باید پلکی باشد که از چشمی نگهبانی کند.
بالهاتان را جمع مکنید تا از میان در بگذرید، سرتان را خم مکنید تا به سقف نگیرد،نفستان را حبس مکنید تا مبادا دیوارها شکاف بردارند و فرو ریزند.
در گورهایی که مردگان از برای زندگان ساخته اند زندگی مکنید.
خانه شما هر چن مجلل و مزین باشد ، راز شما را پنهان نمی دارد و خواهش شما را پناه نمی دهد، زیرا آنچه در وجود شما نا متناهی است در کاخ آسمان زندگی می کند،که در و دروازه اش مه صبحگاهی است و پنجره هاش سرودها وسکوتهای شب.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 15:35 توسط پرهام شکوهی و مائده ضیاپور
|


این وبلاگ متعلق به پرهام شکوهی و مائده ضیاپور است.