طبق قولی که داده بودم می خوام سلسله مطالبی رو راجع به فرهنگ آغاز کنم در ابتدا مناسب دیدم به معنی کلمه بردازم؛
در
لغتنامه دکتر محمد معین آمده
فرهنگ؛ (فرهنج در زبان پهلوی) 1-ادب 2-دانش ، علم ، معرفت؛
" نیست فرهنگ اندر این گیتی
که نیاموخت از شه آن فرهنگ" فرخی
3- مجموعه آداب و رسوم ؛ "و فرهنگ شاهان و مهتران و فرزانگانو کارسازان پادشاهی و...." مقدمه شاهنامه ابومنصوری
4-مجموعه علوم و معارف و هنرهای یک قوم
5-کتابی که شامل لغات یک یا چند زبان و شرح آنها ست
6-کاریز آب
در
دانشنامه رشد آمده؛
فرهنگ مجموعه پیچیده ای است که در برگیرنده دانستنیها , اعتقادات ,هنرها , اخلاقیات ,قوانین ,عادات وهرگونه توانایی دیگری است که بوسیله انسان بعنوان عضو جامعه کسب شده است.
*رالف لینتون فرهنگ را ترکیبی از رفتار مکتب میداند که بوسیله اعضاء جامعه معینی از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود و میان افراد مشترک است .
*به نظر ادوارد ساپیر فرهنگ بعبارت از نظامی از رفتارها که جامعه بر افراد تحمیل میکند و در عین حال نظامی ارتباطی است که جامعه بین افراد بر قرار میکند
و در نهایت در
لغت نامه دهخدا می خوانیم؛
فرهنگ . [ ف َهََ ] (اِ) (از: فر، پیشوند + هنگ از ریشه ٔثنگ ۞ اوستایی به معنی کشیدن وفرهختن و فرهنگ ) هر دو مطابق است با ادوکات ۞ و اِدوره ۞ در لاتینی که به معنی کشیدن و نیز به معنی تعلیم و تربیت است . (حاشیه ٔبرهان چ معین ). به معنی فرهنج است که علم و دانش و ادب باشد. (برهان ) :
ای زدوده سایه ات ز آیینه ٔفرهنگ زنگ
بر خرد سرهنگ و فخر عالم از فرهنگ و هنگ .
کسائی .
ای امیر مهربان این مهرگان خرم گذار
فر و فرمان فریدون ورز با فرهنگ و هنگ .
منجیک ترمذی .
یکی پور دارم رسیده بجای
بفرهنگ جوید همی رهنمای .
فردوسی .
ببالا و دیدار و آهستگی
بفرهنگ و رای و بشایستگی .
فردوسی .
تو دادی مرا فر و فرهنگ و رای
تو باشی به هر نیک و بد رهنمای .
فردوسی .
ای از تو یافته دل و فربی شده
مخالفان تو بی فره اند و بی فرهنگ
معادیان تو نافرخند و نافرزان .
بهرامی سرخسی .
فرهنگ دل شکسته وجود نزار.
فرخی .
ای امیر هنر وای ملک روزافروز
ای بفرهنگ و هنر بر همه شاهان سالار.
فرخی .
نیست فرهنگیی در آن گیتی
که نیاموخت از شه او فرهنگ .
فرخی .
تو جاه و گنج ، ز فرهنگ از قناعت جوی
چه جاه و گنج فزون از قناعت و فرهنگ .
عنصری .
چو بالید و سالش ده و پنج شد
بزرگی و فرهنگ را گنج شد.
اسدی .
مر آن شاه را نام گورنگ بود
کزاو تیغ فرهنگ بی زنگ بود.
اسدی .
به فرهنگ پرور چو داری پسر
نخستین نویسنده کن از هنر.
اسدی .
به فضل و دانش و فرهنگ و گفتار
تویی در هر دو عالم گشته مختار.
ناصرخسرو.
زهی عقد فرهنگیان را میانه
میان پیشت اصحاب فرهنگ بسته .
خاقانی .
کشتی آرزو در این دریا
نفکند هیچ صاحب فرهنگ .
خاقانی .
ز فرهنگ خاقان و بیداریش
عجب ماند شه در وفاداریش .
نظامی .
جواهر جست از آن دریای فرهنگ
بچنگ آورد و زد بر دامنش چنگ .
نظامی .
که ای استاد عالم ، مرد فرهنگ
غلط گفتی که باشد لعل در سنگ .
نظامی .
رایتان این بود و فرهنگ و نجوم
طبل خوارانید و مکّارید و شوم .
مولوی .
در لغت نامه انگلیسی برای واژه معادل فرهنگ (Culture) آمده ؛
فرهنگ،پرورش،تمدن،تربیت و....
برای مطالعه معنای (Culture) در دانشنامه ویکی پدیا به ادامه مطلب رجوع کنید.