سلام دوستان همراه سفر ناممو بالا خره نوشتم دوس دارم در موردش نظر بدین حتما از همه نظر بررسیش کنین.مقاله خانه منم تو جشنواره ای که موسسه آموزش عالی طبری بابل برگزار کرده شرکت کرده خودم که از خودم راضی بودم البته نه صد در صد که هیچ وقت این جوری نیست....

خانه من

مقدمه

خانه پناه من است روزي انسان احساس نياز كرد كه از شر عوامل جوي و هجوم حيوانات پناهگاهي براي خود بيابد او كه دانشي براي ساخت خانه نداشت به دنبال مكاني امن به عبارتي خانهاي پيش ساخته يا بهتر بگو يم خداساخته گشت تا اينكه به غارها برخورد مكاني مناسب با ديوارهايي مستحكم كه به دليل وجود يك مكان براي ورود و خروج به راحتي قابل كنترل و حفاظت بود.در نگاه اول اينجا مكان مناسبي بود ،براي گذران زندگي و محل امني براي پناه گرفتن يك خانواده.بشر اعمال ،رفتار و روش زندگي خود را به صورت ديوار نگاره هايي بر ديوارهاي غار نقش كرد ؛تا علاوه بر ثبت آن شايد فضايي جذاب تر براي زندگي خود خلق كند.انسانهايي كه در غار زندگي مي كردند شبها تاريك و ايام سرد خود را با آتش روشن و گرم مي كردند؛اما اين مكان به زودي به دليل عدم تهويه تقريبا براي بشر غير قابل سكونت مي شد.بشر نياز به ساخت خانه با دستان خود را حس كرد چون نيازهاي خود را مي دانست اما به دليل اينكه دانش فني لازم براي اين كار را نداشت شروع به تجربه كرد با چوب،شاخ و برگ درختان،سنگ،خشت خام و... به تدريج به دانش لازم براي ساخت مناسب ترين مكان زندگي براي خود دست يافت

 

و اما اصل ماجرا...

 

عصر يك روز گرم تابستاني رو تجربه ميكردم كه آسمان پر از ابر بود؛ انگار دلش مي خواست زار بزنه.مي خواست هاي هاي به حال من گريه كنه.منم بدجوري دلم از دل گرفتگي آسمون گرفت.بغض كردم. راه افتادم رفتم تو كوچه پس كوچه هاي قديمي كه يه راست منو برد پشت در خونه پدربزرگم . دست بردم دق الباب كنم .حس كردم اين كوچه ها چه حال و هوايي داره . پير نشين كنار درها جايي كه پيرمردها و پيرزنها عصرها را با گپ وگفت روي اين سكوها با شب پيوند مي زدند ، زندگي اجتماعي پشت اين درها هم معناي زيباي با هم بودن را تعبير مي كند.در باز ميشود ، چند پله اي پايين مي روم تا گام در حياطي بنهم كه پر از صفا و صميميت است و ديوارهايي كه معمارش با يك ترفند زيبا بين ستونها را خالي كرده بود و به زيور طاقچه هايي زيبا آنها را از سادگي در آورده و بالايشان را با آجرهاي سفال پوشانده بود.در ميانه اين حياط دل انگيز حوض آبي به حضور پدربزرگ و مادربزرگ طراوت ميبخشد. نگاهم به گوشه حياط مي افتد آنجا كه پله هايي مي بردم به عمق زمين به سردابي كه براي نگهداري ميوه جات ، محصولات غذايي و حتي خنك كردن آب شرب استفاده مي كردند.خنكاي هواي آن پايين لذت سادگي دوران كودكي را به يادم آورد آنگاه كه مادربزرگ براي خواب كردن من مي ترساندم از موجودات عجيبي كه در سرداب زندگي مي كردند.دل از خنكي كندن در گرماگرم تابستان سخت است اما پله ها را يك به يك طي مي كنم تا دستان پدربزرگ را كه در پناه سايه ايوان خانه نشسته است به گرماي روزهاي گرم تابستان بفشارم.

نگاهم را به پنجره ارسي مي دوزم ، به سه دريهايي كه رو به حياط گشوده مي شوند تا آدم محتاج گردش نسيم خنك درون خانه را به نيازش يعني آسايش برسانند،واي كه چه تفكري نسيم خنك را به كمك من آورد براي تنظيم شرايط محيطم.ايوان و غلام گردش دور خانه مرا ياد خاطراتي مي اندازد كه مادرم از شيطنت هاي كودكي برايم بازگو ميكرد. اينجا آسايش در پناه نسيم خنك معنايي زيبا به خود مي گيرد.

 

پدربزرگ مي گويد:"در آن زماني كه هيچ وسيله اي براي خنك كردن نداشتيم معمار هوشمند خانه ما مي گفت در خانه هاي برون گرايي كه براي شمال طراحي كردم تهويه دو طرفه هوا صاحب خانه را ياري مي كند تا به بهترين نحو

از گرماي هواي تابستان در امان باشد."

پدر بزرگ با اينكه سواد آنچناني ندارد ولي سخنان شيريني از گذشته ها ، ساختمان هاي قديمي و آنچه در سراسر ايران ديده بود برايم بازگو كرد.آخر پدربزرگم عاشق سفر بود،به جاي جاي ايران پهناور سفر كرده بود و خاطراتش را در دفتري نوشته بود؛چيزهاي جالب ، بناهاي تاريخي ، تكنيكهاي ساخت و گاه طراحي هايي از سر ذوق.هر چه بود قابل ستايش و جالب بود.دفترچه پدربزرگ را ورق زدم ؛ به نكات جالبي برخوردم.

معمار آنروزها به همه نيازهاي اهل خانه توجه مي كرد.در شمال ، خانه ها از هم جدا بودند (بافت گسسته) و دوروبرشان براي جريان هوا هيچ مانعي نبود پنجره ها و ارسي ها را روبروي هم قرار مي دادند تا جريان هوا در فضاي خانه مانع ساكن شدن هواي مرطوب در اتاق شود و سكونت را در آن راحت تر و دل پذيرتر كند.خانه هاي شمال برون گرا بود ولي در عوض خانه هاي جنوب ، آنجاها كه هواي گرم و خشكش مجال زندگي را سخت مي كرد درون گرا و به هم چسبيده بودند (بافت پيوسته) بخشي از آنها را در زمين قرار مي دادند تا فضاي خنكي براي زيست تابستاني آدمهايش محيا شود ، از بادگير و حوض آب زيرش هم به عنوان ترفندي براي افزودن اندكي رطوبت و خنكي به هوا براي تنظيم شرايط محيط با شرايط آسايش انسان استفاده مي شد.

پدربزرگ مي گويد :"خانه ما هويت خود را داشت ، شمالي و جنوبي اش هر كدام چيزي براي تمايز از يكديگر داشتند ولي خانه هاي شما چه؟!"

اين را كه مي گويد مرا به فكر وا ميدارد.راست مي گويد ، خانه امن من ديگر آن خانه اي نيست كه بشود بهش افتخار كرد ، ديگر هيچ راه حل جالبي جلوي پايم نمي گذارد ، ديگر شمال و جنوب ندارد؛ همه جا پر شده از مكعب هاي سيماني كه رويشان را با مصالح مختلف بزك مي كنيم و تويشان را به ضرب مصرف انرژي با كولر و شوفاژ و هزارجور تاسيسات مكانيكي ديگر گرم و سرد مي كنيم. ديگر به راه حلهاي دقيق و ترفندهاي زيركانه براي رسيدن به آسايش فكر نمي كنيم.ديگر معمارهايمان مثل اوستا معمارها پشت معماريشان فلسفه خوابيده نيست،ديگر من بچه معمار به اين فكر نمي كنم كه چراتعداد پله هاي خانه اوستا معمار فرد بود؟چرا در ورودي اش حلقه و كوبه داشت؟چرا هشتي داشت؟چرا آب انبار و سرداب داشت؟چرا بادگير وحوض آب؟چرا پنجره هايش روبروي هم بود و هزاران چراي ديگر.

خانه من وتو ديگر بي هويت شده است ديگر كسي نمي تواند بگويد اين خانه مال شمال است يا جنوب ؛ مي شود يك خانه را از شمال برداشت و با يك تاسيسات خوب و قوي گذاشت توي جنوب يا برعكس.

نمي دانم چرا معماران ما يا اصلا چرا خود من به اصالت و هويت معماريم فكر نمي كنم ، به نياز فرهنگي مردمي كه قرار است در معماري من عمري سپري كنند فكر نمي كنم ، چرا فكر نمي كنم ؟؟

چون خيلي راحت و بي دغدغه مي توانم كپي كنم يا بدزدم ، بسازم و به گزافترين قيمت بفروشم و كسي هم نيست كه چيزي بگويد كسي هم نيست كه نخرد ؛ چون نياز بشر به سر پناه مشكلي ابدي است.پس من مي شوم يك معمارموفق از ديد خودم كه مي سازم ،كه مي فروشم ، كه مي خرند.

 

 

اما من يك خائنم،مگر خيانت چيست؟

جز اينكه مي دانم مردم چه مي خواهند ، در حالي كه خودشان شايد ندانند، و من آنچه كه مي خواهند برايشان طراحي نكنم.

خانه من نياز به هويت  دارد ، نيلز به اصالت و فرهنگ دارد، من مي خواهم به جاي تقليد كوركورانه از معماري غرب ، از اصول معماري خودم پيروي كنم، نمي خواهم مثل كلاغي باشم كه سعي كرد راه رفتن كبك را بياموزد ، ما الان راه رفتن خودمان را هم فراموش كرديم.وقتي به راحتي كلنگ به دست مي گيريم و ميراث فرهنگي مان را نابود مي كنيم تا جايشان آپارتمان هاي بي هويت بسازيم و به سود خودمان به مردم بفروشيم، وقتي رنگ پول و اسكناس جذابيتش براي ما بيشتر از ارزش يك بافت تاريخي است ، وقتي نيمي از معمارها يمان حتي نام قوام الدين شيرازي‌ ، استاد علي اكبر اصفهاني و ديگران را نشنيده اند و وقتي خودمان را قبول نداريم  عاقبتش اين مي شود كه به بيراهه ميرويم. ما بايد به خودمان باز گرديم ، به درونمان رجوع كنيم.

سرم را روي شانه پدر بزرگ مي گذارم و دستانش را مي فشارم بايد از او تشكر كنم كه مرا از خواب غفلت بيدار كرد.

من بايد در مكتب اوستا معمارها شاگردي كنم ، از سطر سطر واژگان معماري سنتي مان درس بگيرم ، سري به پشت پرده ها بزنم فلسفه ،جامعه شناسي و منطق آنرا در يابم ، مردمم را خوب بشناسم تا به خودم اجازه بدهم برايشان خط بكشم ، خطي برخاسته از دروني عاشق ، من بايد عاشق معماري ايران باشم ، بايد عاشقانه معماري كنم نه براي اسكناس، خط بر خاسته از دل لاجرم بر دل مي نشيند. من مي خواهم هويت گمشده خانه ام را به او بر گردانم.

مي خواهم به فلسفه درونم روي كنم و بي توجه به سبكهاي معماري معاصر به كمك ضمير ناخود آگاهم براي مردمي خط بكشم كه مدتها در آنها ، اعمال و نيازهايشان تامل كرده ام و محل زندگي و اجتماعشان را به خوبي مي شناسم .

معماري من جاودانه خواهد بود ، خانه ام ماندگار و دوست داشتني  چون من از كهن الگوها و آركي تايپ هايي براي معماري ام استفاده مي كنم كه در پندار انسانهاي اين نسل جا خوش كرده است.

من رابطه سه گانه ميان انسان و طبيعت و معماري را از نو مي سازم ، من بين طبيعت با معماري ام پيوندي جديد بر قرار مي كنم ( معماري ارگانيك )

من مي خواهم به گذشته برگردم ، من به معماري سنتي اين خاك عشق مي ورزم ، من مي خواهم موتيف هاي اين معماري را به زندگي بر گر دانم . من مي خواهم فرم هايم را از سنت ، از زندگي ، از عشق ، از درون و ضمير ناخودآگاهم الهام بگيرم و معنا و جوهره فضايي را به رگ و ريشه معماريم تزريق كنم.

من مي خواهم خط دلم را به معماري دل تبديل كنم ، معماري من تابع عشق ، تئوري ، انديشه ، فكرت ، ضمير ناخودآگاه و كانسپت است.

 

 

 

 

 

 معماري من تابع نياز است و براي حل آن.

معماري من انساني اسست و حائز همه شئونات انساني (تناسبات ، آسايش ،استحكام ، عملكرد و... ) است.

معماري من عشق است و من مشق عشق مي كنم .

 

خانه من  خط دل من است

              هويت من ، پيشينه من

              حاصل عشق من و معماري من است.

خانه من   با اين هويت گام به جهان معماري نهاده است بر خاسته از خط دلم .

 

خانه من  تولدت مبارك ، هويتت مبارك.

 

"پدر بزرگ" هرگز درسهاي امروزت را فراموش نمي كنم!!

سفر نامه کویر

كوير

امروز كه گام در كوير نهادم خشك بود و خشن اما مهربان بود و مهمان نواز گرماي آغوشش را حس ميكردم با مردمي مهمان دوست كه در مبان خاك براي خود از خاك و خشت و هنرمعماري كرده بودند قدم زدم در كوچه داغي كه سا باطي سايه سخاوتمندي اش را بر آن افكنده بود كوبه بر در كوفتم و به هشتي خانه دل مردم كوير پا نهادم آب و گياه و حوض و باد گير هايش بهشتي كوچك براي دستان پر پينه پيرمرد سوخته دل در زمين داغ زندگي اش ساخته بود. اتاق بادگير،سرداب،شاه نشين،پنج دري،سه دري،ارسي.مجذوب هنر دست هنرمند معمار پير شدم آه كه چه فراخ مهر مي ورزند پيرمرد دستانم را مي فشارد و انگار عصاره وجودش،مهرش در رگهايم مي جوشد مرا با خود ميبرد به سكوت دل نواز معماري كوير.پيرهاي آرام خشتي كه استوار و پاينده بر تارك زمين خود نماي مي كنند. صداي دل نشين عشق از گلدسته هاي حضور خدا در ميان كوچه پس كوچه تنگ در پناه ديوار هاي بلند،در صحن و  ايوان وشبستان و گنبد خانه نيز طنين انداز مي شود و مرا با خود مي برد به معنويت آجرهايي كه در پناه خود خدا پرستان را به ستايش دعوت ميكند اينجا نماز عشق مي خوانند.

جان تشنه سيراب شد لبهايم در گرما گرم اين آفتاب سوزان و هرم اين خاك سراغ از مايع حيات مي گيرد اينك پله هايي كه به عمق خاك مي روند آرام آرام ميبرندم به سوي خنكا تا به جرعه اي آب از پاشير آب انبار نوشيدن بزدايم عطش درون را.

خواستم بدانم اين همه طراوت در اين كوير از كجا مي آيد كه به ياد مقني مهرباني افتادم كه جان در كف دست مي گيرد و براي خاطر مردمان تشنه تنها در عمق زمين مسيري حفر مي كند تا آب را از فرسنگها دورتربه زندگي مردم اينجا پيوند دهد و چه تنها بودي تو؟!

فكر مقني پير در ذهنم دل به درياي كوير مي زنم امواج تپه ماهورها آدمي را محسور خود مي كند گيج شده از اين سحرو جادو خستگي راه بر من چيره ميشود و اينجا ست كه در اين دور دست استحكامي ديگر خود نمايي مي كند چهار ديواريي نشسته چشم به راه مسافري خسته كه مي خواهد غبار خستگي از تن بزدايد كاروانسرا،حجره ها،ايوانهايي كه تهفه شان به مسافر تازه رسيده خنكي سايه ايست در جدال با گرماي خورشيد.چه دستان هنر مندي در روزگاران گذشته تيشه به جان آجرها زدند تا نقشي بنگارند و روحي بدمند در كالبد بي جان خشت كه قالبش را استاد كار به نيكي و با وضوي باطن زده بود،نقش ديوار شعر سعدي را به يادم مي آورد و مرا فرو مي برد به انديشه اي ژرف در هزار توي درونم به دنبال واژه هاي مردي ميگردم كه دستاني رنجور و دلي زخم خورده داشت و چه زيبا مي سرود واژه هاي گمشده نثر تكه پاره زندگي ام را.با چشماني پر از درد از معماري بزرگ سخن مي راند كه قالب آدمكهاي خشتي را به زيبا ترين نحو پيراسته است و مي گفت : كاش مي توانستيم قدرش بدانيم و تيشه به دست بگيريم و قالب مان را با ظرافت نقوش بياراييم نه اينكه وا بدهيم و تيشه به ريشه خود بزنيم حيف كه فرصت اندك است و ره بسيار كاش مي شد بيشتر در درونت كنكاش كنم مرد تنها.

كوير يك دنيا حرف براي گفتن دارد به اندازه وسعتش درس براي آموختن كاش بيا موزيم از گون پايداري و از كوير وسعت دل و...كاش!!!

در آخرين نقطه هاي ايرانم كوير همچنان فراخ لميده بر گستره زمين.در اين گستره بي انتها چشمان جستجوگرم در پناه سايه ديوارهايي از عمق تاريخ آرام مي گيرد مدرسه آنهم در اينجا؟؟

طالبان علم چه رياضتي متحمل مي شدند براي يافتن اين متاع ارزان امروزي.وقتي در حجره هاي كشيده دور حياط گام مي نهي پژواك صداي دانش طلباني را در خاطره ديوارهاي كهن مي شنوي كه حاصل مرارتشان فرهنگي است كه ما تنها نامش را يدك مي كشيم و هر روز اثري از ماندگاريش را به بوته فرا موشي ميسپاريم و نابودش مي كنيم.

اينجا يكي از اين مدارس ايران است چهار ايوان رفيع،حجره ها ،ديوارهايي قطور و برجها يي در چهار گوشه،كاشي كاري هاي بي نظيري كه چون قطعات يك پازل در كنار هم فرياد سكوت سر مي دهند و در دل مي گويند كجاييد روزگاران پر رونق گذشته،كجايي جوان محتج علم ديروزها.

معماري چيست؟و علل ركود معماري ما

چشمانت را ببند و به سکوتی گوش بسپار که جان و دل می نوازد

دستانت را به من بده تا با هم به عمق سکوت و به ميان بازی نور و سايه ها برويم اينجا بوی خاک و کاهگل می آيد،سنگها ديگر سنگ نيستند،باغهای بهشتی هميشه در بهار به سر می برند،اينجا موسيقی پای در بند انجماد می دهد.

اينجا کجاست؟

آری اينجا قلمرو معماری ايران است،اينجا کوچه پس کوچه های يزد،ستونهای سر به فلک کشيده تخت جمشيد،نقش بر جسته های طاق بستان،گنبد دوار مسجد امام اصفهان و هر بنا ومکانی است که متعلق به معماری شگفت انگيزايران است.

معماری ما ريشه در تاريخ و فرهنگ کهنمان دارد از زمانی که قوم آريايی پا به ايران نهادند و حتی قبل از آن معماری در خدمت ايرانيان و آميزهای از هنر و صلابت فنی آنان بوده است.

از زيگورات چغازنبيل تا عمارت شمس العماره همه وهمه نشان از هنر معماران ايران دارد معمارانی که معماريشان در تمام فلات ايران گسترده و حتی خارج از مرزهایجغرافيا يی امروز ايران حضوری پر رنگ داشته است،اما ما امروز چيزی نداريم که به آن افتخار کنيم و هر آنچه را که از آن سخن به ميان می آوريم وابسته به گذ شته ماست.ما همواره از يک حس نوستالژی رنج ميبريم چرا که معماری ما از اواخر قاجاريه و با نفوذ پوسته های معماری غرب رو به زوال و نابودی رفت،از انجا که اصول خانه سازی و معماری ما که متناسب با فرهنگ ما بود و هر يک فلسفه ایدر پس پرده خود داشت به کناری نهاده شد و اصول معماری غرب بدون توجه به عمق و فلسفه آن و تنها به صورت برداشتی صوری وسر در گم در بطن معماری ما رسوخ کرد و به ظاهر معماران ما (بساز بفروشها)دست به تقليدی کورکورانه زدند بزرگترين خيانت در حق معماری ما اتفاق افتاد.ما با دستان خود تيشه به ريشه اين درخت سر به گردون رسيده زديم،ما متهميم.

برای ريشه يابی اين مشکل بهتر است به بررسی نکاتی پرداخت:

معماری در ارتباط مستقيم يا غير مستقيم با فلسفه،منطق،روانشناسی،جامعه شناسی وعلوم ديگر است ارتباطی که اغلب ناديده گرفته می شود.برای تعريف معماری می توان گفت معماری مادر هنر هاست،اقيانوسی از همه هنرهابه عمق تنها يک بند انگشت يعنی از هر هنری هر چند اندک در آن وجود دارد به همين سبب از دير باز آموزش آن در دانشکده های هنر معمول بوده و کمتر در دانشکده هایفنی بدان پرداخته می شده است.آموزش معماری در کشور ما قريب به شصت سال پيش در دانشکده هنر و مشابه الگوی فرانسوی خود آغاز شد ولی به تدريج رويکرد آموزشی آن از دانشکده هنر به دانشکده فنی منتقل شدبه طوری که امروزه تعداد دانشکده هايی که معماری را در کنار رشته هايِی چون عمران و شهرسازی آموزش می دهند به مراتب بيشتر از همنشينی اين رشته با هنرهايی چون موسيقی،نقاشی،نمايش و غيره است و اين خود باعث دور شدن معماری از روح لطيف،خلاق وهنریاش است و آنرا به سمت خشکی،زمختی وعدم خلاقيت سوق می دهد و فاصله آنرا روز به روز از پيشينه غنی خود دورتر ميکند يکی ديگر از دلايل اين امر ضعف کسانی است که در جایگاه تدريس قرار می گيرند و ضعف خود را به دانشجويانی منتقل ميکنند که قرار است در آينده مدرسان و مجريان معماری باشند،علاوه بر اينها معماران ما امروز عادت کرده اند به تنبلی درمطالعه و زرنگی در ورق زد مجلات و بسنده کردن به حس بينايی که خود باعث در گيريشان با جذابيت های شکلی معماری حال حاضر جهان می شود و نتيجه آن چيزی نيست جز بر داشت سطحی وبدون پشتوانه فلسفی از معماری آنان.

شايد همه دست اندر کاران معماری ايران از اين معايب وديگر مسائلی که در اين امر دخيل اند آگاه باشند و بارها و بارها در اين مورد مطلب نوشته شده باشد اما از آنجا که ما به حرف و شعار بسنده می کنيم و مرد ميدان عمل نيستيم کمتر در عرصه عمل مشکلی از مشکلات معماريمان حل شده است.

به اميد آنروز که منتقدان هم به جای نقد صرف راهکاری برای حل معضلات پيشنهاد کنند و در عمل نيز پيشگام باشند و به اميد بازگشت معماريمان به روزهای پر شکوه و پر غرور گذشته تا به حالمان حس غرور داشته باشيم نه تنها به گذشته.

پرهام شکوهی

در جستجوی علت توجه به معماری داخلی

معماری هنر است هنری که وقتی با نور و سایه  با تاریک و روشن با رنگ و بافت همراه میشود معمایی خلق می کند در دیوارهای هر معماری رازی نهان است برای حل و کشف آن بایستی به زبان معماری آگاه بودمعماری با زندگی انسان پیوند دیرینه دارد از لحظه ای که انسان احساس نیاز به یک سر پناه پیدا کرد و با تغیراتی هر چند اندک اقدام به سکونت در غار کردتا امروز که بلندترین برجها و آسمان خراشها را برای کار و زندگی خود بنا میکند میتوان تحکیم این پیوند را حس کرد معماری محل کار و زندگی و تجارت تفریح و ورزش و حتی محل بازگرداندن حیات به انسان است.از رحم مادر تا قبر که اولی صنع خداست و آخری تقدیر هر انسان و در میان ایندو آنچه هست همه صنع انسان است و همه معماری است و مهم اینست که ما اکثر اوقات و زمان خود را داخل معماری می گذرانیم و نه در خارج آن.

معماری همواره بر ما حاکم است و معماری هنری ماکسیمال است و انسان بر آن احاطه ندارد تا به آن از بالا بنگرد همچون یک مجسمه یا اثر هنری دیگر و آنچه در اینجا اهمیت دارد فضای داخلی است چیزی که ما بیشتر با آن برخورد داریم و در واقع زیستن ما در آن است که معنا میابد کیفیت و چگونگی یک فضای داخلی است که بر احساسات و عواطف بر خوردها و روان ما تاثیر مستقیم دارد اگر در فضایی قرار بگیریم که خشونت و سردی را به ما القا کند ما هم چون فضایمان خشن یا در روابط اجتماعی مان سرد می شویم در واقع